معرفی کتاب "زنان توی دیوار"

01 اردیبهشت 1397


 

لوسی زمانی که سه ساله بود، مادرشو از دست داد و همراه پدرش زندگی می‌کنه تا این‌که خاله و دخترخاله‌ش برای زندگی به عمارت قدیمی و خانوادگیشون میان. لوسی و مارگارت بهترین دوست‌های هم می‌شن تا این‌که سال‌ها بعد مادر مارگارت، یعنی خاله‌ی لوسی به جنگل می‌ره و گم می‌شه. بعد از اون رفتار مارگارت عجیب می‌شه و ادعا می‌کنه صدای مادرش رو از توی دیوار می‌شنوه. در مدت کوتاهی همه چیز خیلی تغییر می‌کنه و اتفاقات غیرمنتظره و ترسناکی می‌افته. لوسی حرف مارگارت رو باور نمی‌کنه تا اینکه...

این رمان خارجی ترسناک و خشن، به لایه‌های ذهنی آدم نفوذ می‌کنه و شخصیت اصلی آدم‌ها رو هنگام ترس بیرون می‌کشه. داستان پر رمز و راز و معماهایی که هنوز حل نشدن آدم رو تا آخر با خودش می‌برن. آیا واقعا کسی توی دیوارها هست؟ چی به سر خاله پنه لوپه اومده؟


چند سطر کتاب

آشپز والتر درست چند ساعت پس از گفتن شب‌به‌خیر، توی اتاق کوچکش واقع در طبقه‌ی پایین خودش را کشت.
آن شب وقتی بعد از خوردن شام داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم، به من گفت: «خواب‌های خوب ببینی لوسی کوچولو.» از اولین روزی که به ملک ما آمده بود من را لوسی کوچولو می‌نامید و هیچ‌گاه دست از این‌طور صدا زدنم برنداشته بود. «فردا صب برای تو و دوشیزه مارگارت تخم مرغ بندیکت درست می‌کنم.»
هرچه بیشتر در این باره فکر می‌کنم، کمتر متوجه می‌شوم. آن شب چه اتفاقی ممکن بود رخ داده باشد؟ کسی که او را پیدا کرد من هستم. ولی نمی‌توانم درباره‌اش با پدرم یا دخترخاله‌ام مارگارت یا خاله پنه‌لوپه صحبت کنم. هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد درباره‌ی رنگ صورت والتر پس از چند ساعت آویزان بودن از تیرچه‌ی سقف و سگک کمربند چرمی‌اش چیزی بداند که به سختی از میان گوشت پف کرده‌ی گردنش دیده می‌شد.
ص 11

زنان توی دیوار/ ایمی لوکاویکس/ مترجم: صبا ایمانی/ نشر باژ/ رقعی/ شومیز/ 19200 تومان

یادداشت: کلیدر/ مهرنوش چمنی

@KLIDAR



دیدگاه های شما