خاما

30 تیر 1397


رمان "خاما" که همین چند وقت پیش منتشر شد و در کمتر از یک ماه به چاپ سوم رسید. این رمان داستان زندگی مردمان کُرد مهاجر غرب است و چاشنی عشق نیز در آن پیداست. تا به حال کتابی از یوسف علیخانی نخوانده بودم و زمانی که این کتاب رسید، به دلیل ناآشنا بودن با این نویسنده و ترس از کلمات کردی سخت، باعث می‌شد که خواندن این رمان را به تعویق بیندازم. اما متوجه شدم این نویسنده با زیرکی زبان رایج فارسی را در میان لهجه‌ی کردی به کار برده که خواندن آن برای خواننده ساده و لذت و بخش باشد.

یوسف علیخانی در مورد این رمان گفته بود:« خاما نباید نوشته می‌شد. یک بار یکی خیلی سال قبل او را زندگی کرد و در شبی، این راز مگو را گفت و دیگر به سخن در نیامد. لال شد. و گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به یکی که کارش گفتن است. این کلمه‌ها امید دارند خاما زنده شود و آن راوی هم. به رقص و به رنگ رنگ  زرد و قرمز این حلقه آتش باید که جاری شد.»

چند سطر کتاب
سگ سفیدم، با خودش دم‌دم بازی می‌کرد. نگاهش کردم؛ خاما را. هیچ وقت این‌طور سرخوش ندیده بودمش. از اول حواس‌ام پی‌اش بود. داشت نگاهم می‌کرد تا مرغ و خروس‌ها را جا بدهم توی جایشان. همیشه فراری بود انگار. خواستم زودتر مرغ و خروس‌ها را جا بدهم و سیر نگاهش بکنم. نشست روی تخته سنگی. رفتم نزدیک‌تر. قلبم تند تند میزد. پرنده‌ای توی دلم صدا می‌کرد که بروم جلوتر. بروم و باهاش حرف بزنم. بروم و باهاش پرواز بگیرم. بروم و باهم آشیانه بسازیم. حس کردم همه دارند نگاهمان می‌کنند؛ سنگ‌ها و خانه‌ها و آدم‌ها و نی‌زارها و دریاچه و آغگل.
خاما تلخ خندید. به اطراف نگاه کردم. آغگل رفته بود توی تاریکی و کسی ما را نمی‌پایید. نزدیک‌تر رفتم.
- سلام.
وراندازم کرد.
- اینجا نشستی؟
بلند شد. به خودم گفتم «عجب چیزی گفتما!» دامنش را تکاند از خاک و پشت کرد به من.

خاما/یوسف علیخانی/نشر آموت/رقعی/ شومیز/448 صفحه/33 هزار تومان



دیدگاه های شما