داستان کوتاه «لاتاری» نوشته «شرلی جکسن»

28 تیر 1397


#داستان_بخوانیم

نام داستان: #لاتاری

نویسنده: #شرلی_جکسن

برگردان: #جعفر_مدرس_صادقی

@klidar

 

صبح روز بیست و هفتم ژوئن، روشن و آفتابی بود و گرمای تر و تازه ی یک روز نافِ تابستان را داشت. گل‌ھا دسته دسته شکفته بودند و چمن سبزِ سبز بود. اھالی دھکده از حدود ساعت ده در میدانِ بین پست‌خانه و بانک جمع شدند. بعضی شھرک‌ھا جمعیتشان آن‌قدر زیاد بود که لاتاری را دو روز طول می‌دادند و باید از بیست و ششم ژوئن شروع می‌شد، اما در این دھکده که فقط حدود سیصد نفر جمعیت داشت، تمام مراسم دو ساعت ھم طول نمی‌کشید و می‌شد از ساعت ده صبح شروع کرد و سر و ته قضیه را طوری ھم آورد که اھالی برای نھار به خانه‌ھاشان برگردند.

بچه‌ھا پیش از ھمه جمع شدند. تعطیلات مدرسه تاره شروع شده بود و حس آزادی ھنوز برای خیلی از آن‌ھا تازگی داشت. قبل از اینکه بازی‌ھای پر سر و صداشان را شروع کنند، دور ھم جمع شدند و صحبت‌ھا ھنوز از کلاس درس بود و از معلم و از مشق بود و تنبیه. بابی مارتین از ھمین حالا جیب‌ھاش را پر از قلوه سنگ کرده بود. پسرھای دیگر ھم ھمان کار را کردند و صاف‌ترین و گردترین سنگ‌ھا را برداشتند. بابی و ھری جونز و دیکی دلاکروا – اھالی دھکده اسم او را "دلاکروی" تلفظ می کردند – در یک گوشه‌ی میدان تَلِ بزرگی از سنگ درست کردند و مراقب ایستادند که پسرھای دیگر به آن دستبرد نزنند. دخترھا گوشه‌ای ایستاده بودند، با ھم حرف می‌زدند و زیر چشمی به پسرھا نگاه می‌کردند. بچه‌ھای کوچولو توی خاک غلت می‌زدند یا دست برادرھا و خواھرھای بزرگترشان را گرفته بودند.

 

طولی نکشید که مردھا ھم آمدند. از دور بچه‌ھای خودشان را می‌پاییدند و داشتند از کشت و باران حرف می‌زدند و از تراکتور و مالیات. دور از تلِ سنگ، دور ھم ایستادند. و با صدای آرام برای ھم لطیفه تعریف می‌کردند و لبخند می‌زدند، نمی‌خندیدند.

زن‌ھا با لباس‌ھای خانه و پیراھن‌ھای رنگ و رو رفته، بعد از مردھا سر رسیدند. ھمان‌طور که به طرف شوھرھا می‌رفتند، با ھم سلام و علیک کردند و بنا کردند به غیبت کردن. بعد کنار شوھرھاشان ایستادند و بچه‌ھا را صدا زدند. بعد از سه چھار بار صدا زدن، بچه‌ھا به اکراه آمدند. بابی مارتین از زیر دست مادرش در رفت و خنده‌کنان به سمت تلِ سنگ دوید. پدرش سرش داد زد و بابی زود برگشت و بین پدر و برادر بزرگش ایستاد.

 

لاتاری را آقای سامرز اداره می‌کرد- مثل مراسم رقص‌ھای دسته‌جمعی، مراسم باشگاه جوانان و برنامه‌ی ھالووین. ھم وقتش را داشت و ھم توانش را تا خودش را وقف فعالیت‌ھای اجتماعی کند. مردی بود با صورتی گرد و خوش‌مشرب که شرکت استخراج زغال‌سنگ را اداره می‌کرد و مردم دلشان به حالش می‌سوخت، چون بچه نداشت و زنش بدعُنُق بود. ھمین که با صندوق چوبی سیاھی که در دست داشت به میدان رسید، ھمھمه‌ای میان اھالی در گرفت. آقای سامرز دستی تکان داد و گفت: "بچه‌ھا، امروز کمی دیر شد." آقای گریورز –رئیس پست‌خانه- که به دنبالش می‌آمد، میز سه‌پایه‌ای در دست داشت. سه‌پایه را گذاشتند وسط میدان و آقای سامرز صندوق سیاه را روی آن گذاشت. اھالی دھکده دورتر ایستاده بودند و بین آن‌ھا و سه‌پایه فاصله افتاده بود. وقتی که آقای سامرز گفت: "کی میاد به من کمک کنه؟"  مردم چند لحظه مردّد ماندند. بعد، دونفر از مردھا، آقای مارتین و پسر بزرگش باکستِر، جلو آمدند تا صندوق را روی سه‌پایه نگه دارند و آقای سامرز ورقه‌ھای توی صندوق را به ھم بزند.

 

لوازم اصلی برگزاریِ مراسم لاتاری خیلی وقت پیش از میان رفته بود، اما صندوق سیاھی که حالا روی سه پایه بود، حتّا از پیش از تولدِ وارنرِ پیر، مسن‌ترین مرد دھکده، به کار می‌رفت. آقای سامرز بارھا با اھالی دھکده درباره‌ی ساختن یک صندوق جدید حرف زده بود، اما انگار ھیچ‌کس نمی‌خواست این تتمّه‌ی سنّت ھم که صندوق سیاه نماینده‌اش بود، از بین برود. می‌گفتند صندوق فعلی با قسمت‌ھایی از صندوق ماقبلِ خودش درست شده است – ھمان صندوقی که اولین ساکنان دھکده ساخته بودند. ھر سال، پس از لاتاری، آقای سامرز حرف صندوق جدید را پیش می‌کشید، اما ھر بار قضیه بی آن‌که کاری صورت بگیرد، فراموش می‌شد. صندوق سیاه سال به سال رنگ و رو رفته‌تر می‌شد. حالا دیگر سیاهِ سیاه نبود، یک طرفش طوری تراش خورده بود که رنگ چوب اصلی را می‌شد دید و بعضی جاھا کمرنگ شده بود و لک و پیس داشت.

آقای مارتین و پسر بزرگش باکستر صندوق سیاه را محکم روی سه‌پایه نگه داشتند تا آقای سامرز ورقه‌ھا را خوب با دست به ھم زد. چون بیشتر قسمت‌ھای مراسم فراموش یا منسوخ شده بود، آقای سامرز موفق شده بود ورقه‌ھای کاغذی را جانشین تکه چوب‌ھایی کند که نسل به نسل به کار رفته بود. استدلال آقای سامرز این بود که تکه چوب‌ھا برای وقتی که دھکده کوچک بود خیلی ھم مناسب بوده است، ولی حالا که جمعیت از سیصد نفر ھم بیشتر شده و احتمال دارد از این ھم بیشتر بشود، لازم است چیزی به کار رود که راحت توی صندوق سیاه جا بگیرد.

شبِ پیش از لاتاری، آقای سامرز و آقای گریوز ورقه‌ھای کاغدی را درست می‌کردند و توی صندوق می‌گذاشتند. بعد، آن را به گاو صندوق شرکت زغال‌سنگ آقای سامرز می‌بردند و در گاو صندوق را قفل می‌کردند تا صبح روز بعد که آقای سامرز آن را به میدان دھکده می‌برد. بقیه‌ی سال صندوق را می‌گذاشتند کنار. گاھی این‌جا بود و گاھی آن‌جا. یک سال در انبار منزل آقای گریوز سر کرده بود و یک سالِ دیگر در پست‌خانه زیر دست و پا مانده بود. گاھی ھم آن را می‌گذاشتند روی یکی از قفسه‌ھای خواروبار فروشی مارتین.

 

تا آقای سامرز شروع لاتاری را اعلام کند، قیل و قال زیادی راه می‌افتاد. فھرست اسامی را باید تھیه می‌کردند - اسم بزرگِ ھر خانواده و بزرگِ ھر خانوار از هر خانواده و اعضای ھر خانوار. رئیس پستخانه مراسم سوگندِ آقای سامرز را که مجریِ رسمی لاتاری بود، انجام می‌داد. بعضی‌ھا یادشان می‌آمد که زمانی مجری لاتاری چیزی شبیه به یک برنامه‌ی آوازخوانی ھم اجرا می‌کرد، سرودی سَرسَری و ناموزون که ھر سال خوانده می‌شد‌. بعضی‌ھا عقیده داشتند که مجری لاتاری در حال اجرای این برنامه، ھمان‌جا که بود می‌ایستاد. دیگران عقیده داشتند که او باید میان مردم قدم می‌زد. اما سال‌ھا بود که این قسمت از مراسم به تدریج ور افتاده بود. مراسم سلام رسمی ھم بود که مجری لاتاری باید خطاب به کسی که برای برداشتن ورقه به سراغ صندوق می‌آمد ادا کند. ولی این ھم به مرور زمان تغییر کرده بود و حالا مجری فقط باید به ھر کسی که نزدیک می‌شد چیزی می‌گفت. آقای سامرز برای این کارھا خیلی مناسب بود. با پیراھن سفید و شلوار جین، ھمان‌طور که یک دستش را بی‌خیال روی صندوق سیاه گذاشته بود و یک‌ریز با آقای گریوز و مارتین‌ھا حرف می‌زد، آدم خیلی شایسته و مھمی به نظر می‌آمد.

ھمین که آقای سامرز سرانجام دست از حرف زدن برداشت و رو به جمعیت کرد، خانم‌ ھاچینسن که نیم‌تنه‌اش را روی شانه‌ھایش انداخته بود، با عجله خودش را به میدان رساند و پشت سر جمعیت خودش را جا داد. به خانم دلاکروا که کنارش ایستاده بود، گفت "پاک یادم رفته بود که امروز چه روزیه." و ھر دو خنده‌ی نیم‌بندی کردند. خانم ھاچینسن ادامه داد: "فکر کردم شوھره داره اون پشت ھیزم جمع می‌کنه. بعد، از پنجره نگاه کردم، دیدم بچه‌ھا نیستند. تازه یادم افتاد که امروز بیست و ھفتمه و بدو بدو خودم رو رسوندم ." دست‌ھاش را با پیشبندش پاک کرد. خانم دلاکروا گفت "به موقع آمدی. ھنوز دارند حرف می‌زنند."

 

خانم ھاچینسن سرک کشید و از میان جمعیت نگاه کرد و شوھر و بچه‌ھاش را دید که جلو جلوھا ایستاده بودند. به نشانه‌ی خداحافطی، دست به بازوی خانم دلاکروا زد و از لای جمعیت راھی باز کرد. مردم با خوش‌رویی کنار رفتند و راه دادند. یکی دو نفر با صدایی که آن قدر بلند بود که به آن طرف جمعیت برسد، گفتند "ھاچینسن، خانمت داره میاد." و "بیل، بالاخره پیداش شد." خانم ھاچینسن خودش را به شوھرش رساند و آقای سامرز که منتظر مانده بود، با خوش‌خلقی گفت "فکر کردم مجبوریم بدون تو شروع کنیم، تِسی." خانم ھاچینسن گفت "می‌خواستی ظرف‌ھامو نشسته تو ظرف‌شویی ول کنم و بیام، جو؟" توی جمعیت که بعد از رسیدن خانم ھاچینسن داشتند سر جاھای خودشان می‌ایستادند، صدای خنده‌ی آرامی پیچید.

آقای سامرز با قیافه‌ی جدی گفت "خب، گمونم بھتره دیگه شروع کنیم، زودتر قالشو بکنیم که بتونیم برگردیم سر کار و زندگیمون. کسی غایب نیست؟" چند نفر گفتند "دانبار، دانبار، دانبار." آقای سامرز فھرست اسامی را نگاه کرد . گفت "کلاید دانبار. درسته. پاش شکسته. کی به جاش تو قرعه‌کشی شرکت می‌کنه؟"

زنی گفت "گمونم، من." و آقای سامرز رو کرد به او کرد و گفت "زن به‌جای شوھرش شرکت می‌کنه. تو پسر بزرگ نداری که این کارو بکنه، جنی؟"

با اینکه آقای سامرز و ھمه‌ی اھالی دھکده جواب این سوال را خوب می‌دانستند، مجری لاتاری وظیفه داشت که این چیزھا را رسما بپرسد. آقای سامرز با قیافه‌ی مودب منتظر ماند تا خانم دانبار جواب بدھد. خانم دانبار با تاسف گفت "ھوراس که ھنوز شونزده سالش نشده. گمونم امسال ھم من باید جور باباھه‌ رو بکشم." آقای سامرز گفت "باشه." روی فھرستی که دستش بود یادداشتی کرد. بعد، پرسید "پسر واتسون امسال شرکت می‌کنه؟"

پسر قدبلندی از میان جمعیت دستش را بلند کرد. "اینجام. از طرف خودم و مادرم شرکت می‌کنم." با حالتی عصبی چشم‌ھاش را به ھم زد و سرش را زیر انداخت و صداھایی از میان جمعیت شنیده شد که می‌گفتند "این جک پسر خوبیه." و "خوب شد مادرت یه مرد پیدا کرد که به جاش شرکت کنه." آقای سامرز گفت "خب، فکر کنم ھمه اومده باشن. وارنر پیر ھم ھستش؟" صدایی گفت "اینجام." و آقای سامرز سرش را تکان داد.

آقای سامرز سرفه‌ای کرد و نگاھی به فھرست اسامی انداخت و جمعیت ناگھان ساکت شد. آقای سامرز گفت "ھمه آماده‌ان؟"حالا من اسم‌ھا را می‌خونم – اول اسم بزرگ ھر خانواده – و مردھا میان و یک ورقه از توی صندوق برمی‌دارن. ورقه را ھمون‌طور تا شده توی دستتون نگه دارین و به‌ش نگاه نکنین تا ھمه ورقه‌ھاشون را به نوبت بردارن. روشن شد؟"

مردم آن‌قدر این کار را انجام داده بودند که به این راھنمایی‌ھا خوب گوش نمی‌دادند. بیشترشان ساکت بودند، لب‌ھاشان را می‌خوردند و به دوروبر نگاه نمی‌کردند. آقای سامرز دستش را بالا برد و گفت "آدامز." مردی از جمعیت جدا شد و جلو آمد. آقای سامرز گفت "سلام، استیو." آقای آدامز گفت "سلام، جو." لبخندھای بی‌نمک و عصبی به ھم تحویل دادند. بعد، آقای آدامز دستش را کرد توی صندوق سیاه و ورقه‌ی تا شده‌ای بیرون کشید. یک گوشه‌اش را محکم گرفت و برگشت و با عجله رفت سر جای خودش، توی جمعیت، کمی دورتر از خانواده‌اش،

ایستاد و به دستش نگاه نکرد.

آقای سامرز گفت "آلن... آندرسون... بنتام ..."

در ردیف آخر، خانم دلاکروا به خانم گریوز گفت "بین لاتاری‌ھا دیگه انگار ھیچ فاصله‌ای نیست. آخریش انگار ھمین ھفته‌ی پیش بود."

خانم گریوز گفت "خب، زمان زود می‌گذره."

"کلارک... دلاکروا..."

خانم دلاکروا گفت "این ھم شوھر من." شوھرش که داشت می‌رفت جلو، زن نفسش را توی سبنه حبس کرده بود. آقای سامرز گفت "دانبار." و خانم دانبار با قدم‌ھای استوار به طرف صندوق رفت. یکی از زن‌ھا گفت "برو جلو، جنی." و دیگری گفت "نیگاش کن. داره میره."

خانم گریوز گفت "حالا نوبت ماست." و به آقای گریوز نگاه کرد که خودش را کنار صندوق رساند، جدی و گرفته با آقای سامرز سلام و علیک کرد و یک ورقه از توی صندوق برداشت. حالا جمعیت پر شده بود از مردھایی که ورقه‌ھای تا شده‌ی کوچک توی دست‌ھای بزرگشان بود و با حالت عصبی این ور و آن ورشان می‌کردند. خانم دانبار و دو پسرش کنار ھم ایستاده بودند و خانم دانبار ورقه را به دست داشت.

"ھاربرت... ھاچینسن."

خانم ھاچینسن گفت "یالا، راه بیفت، بیل." و آن‌ھایی که نزدیک بودند زدند زیر خنده.

"جونز."

آقای آدامز به وارنر پیر که پھلوش ایستاده بود گفت "میگن تو اون دھکده‌ی بالایی صحبت‌ھایی ھست که دیگه لاتاری را بذارن کنار."

وارنر پیر غرید. "یک مشت آدم احمق. به حرق جوونا گوش می‌کنن که به ھیچی رضایت نمی‌دن. ھیج بعید نیست یه روز بگن می‌خوان برن تو غار زندگی کنن، دیگه ھیچ کس کار نکنه، یه مدتی ھم این‌جوری زندگی کنیم. یه مثل قدیمی ھس که میگه لاتاری تو ماه ژوئن، فصل ذرت رسیدن. اگه اوضاع ھمین‌جور پیش بره، طولی نمی‌کشه که مجبور می‌شیم آش علف کوفت کنیم. تا بوده، لاتاری ھم بوده." با اوقات تلخی، اضافه کرد "دیدن این جوونک، جو سامرز، که اون‌جا وایساده و سر به سر ھمه می‌ذاره، خودش به اندازه‌ی کافی بد ھست."

خانم آدامز گفت "بعضی جاھا لاتاری را گذاشته‌اند کنار."

وارنر پیر گفت "یه مشت جوون احمق. این کارھا آخر و عاقبت نداره."

"مارتین." و بابی مارتین به پدرش نگاه کرد که رفت جلو. "آوردایک... پرسی."

خانم دانبار به پسر بزرگش گفت "کاش عجله کنند. کاش عجله کنند."

پسرش گفت "دیگه چیزی نمونده."

خانم دانبار گفت "خودتو حاضر کن بدوی به بابات بگی."

آقای سامرز اسم خودش را خواند، درست یک قدم جلو رفت و ورقه‌ای از توی صندوق سوا کرد. بعد، صدا زد "وارنر."

وارنر پیر ھمان‌طور که داشت از میان جمعیت می‌گذشت، گفت "ھفتاد و ھفتمین ساله که توی لاتاری شرکت می‌کنم. ھفتاد و ھفتمین بار."

"واتسن."

پسر قد بلند با دستپاچگی از میان جمعیت بیرون آمد. یک نفر گفت "ھول نشو، جک." و آقای سامرز گفت "عجله نکن، پسرم ."

"زانینی."

 

مکث کش‌داری برقرار شد. نفس ھیچ‌کس در نمی‌آمد. تا اینکه آقای سامرز که ورقه‌اش را بالا نگه داشته بود، گفت "بسیار خوب، بچه ھا." یک دقیقه ھیچ‌کس تکان نخورد، بعد ھمه‌ی ورقه‌ھا باز شد. ناگھان ھمه‌ی زن‌ھا ھمزمان به حرف زدن افتادند. "کیه؟ " "به کی افتاد؟ " "دانبارھا؟ " "واتسن‌ھا؟ " بعد، چند نفر با ھم گفتند "ھاچینسن. بیل." "به بیل ھاچینسن افتاد."

خانم دانبار به پسر بزرگش گفت "برو به پدرت بگو."

مردم به دور و بر نگاه کردند که ھاچینسن‌ھا را پیدا کنند. بیل ھاچینسن آرام ایستاده بود و زل زده بود به ورقه‌ی توی دستش. ناگھان تسی ھاچینسن رو به آقای سامرز داد زد "شما به ش فرصت ندادین کاغذی را که دلش می‌خواست ورداره. من دیدم. منصفانه نبود."

خانم دلاکروا صدا زد. "تسی، بچه‌ی خوبی باش." و خانم گریوز گفت "ھمه ما شانس مساوی داشتیم."

بیل ھاچینسن گفت "تسی، خفه شو."

آقای سامرز گفت: "خب، ھمه گوش کنین. تا این‌جاش سریع پیش رفتیم. حالا باید کمی بیشتر عجله کنیم که به موقع تموم بشه." به فھرست بعدی نگاھی انداخت و گفت "بیل، تو از طرف خانواده‌ی ھاچینسن تو قرعه‌کشی شرکت کردی. خانوار دیگه‌ای ھم ھست که جزو خانواده‌ی ھاچینسن‌ باشه؟"

خانم ھاچینسن داد زد "دان و اِوا ھم ھستن. بذارین اونا ھم شانسشون را امتحان کنن."

آقای سامرز به آرامی گفت "تسی، دخترھا با خانواده‌ی شوھرھاشون تو قرعه‌کشی شرکت می‌کنن. تو ھم مثل ھمه اینو می‌دونی."

تسی گفت "منصفانه نبود."

بیل ھاچینسن با تاسف گفت "گمونم راست میگی، جو. دخترم با خانواده‌ی شوھرش شرکت می‌کنه که منصفانه ھم ھست. من ھم به جز این بچه‌ھا، خانواده‌ی دیگه‌ای ندارم."

آقای سامرز توضیح داد که "تا جایی که به خانواده مربوط میشه، قرعه به اسم تو افتاده. تا جایی ھم که مربوط به خانوار میشه، باز ھم قرعه به اسم تو افتاده. درسته؟"

بیل ھاچینسن گفت "درسته."

آقای سامرز خیلی رسمی پرسید "چند تا بچه داری، بیل؟"

بیل ھاچینسن گفت "سه تا. پسر بزرگم بیلی، نانسی و دیو کوچولو. تسی و خودم."

آقای سامرز گفت "بسیار خوب. ھری، ورقه‌ھاشون را پس گرفتی؟"

آقای گریوز سر تکان داد و ورقه‌ھا را بالا گرفت.

آقای سامرز گفت "مال بیل را ھم بگیر و ھمه را بینداز توی صندوق."

خانم ھاچینسن با صدایی که سعی داشت آرام باشد، گفت "فکر کنم باید از سر شروع کنیم. دارم به شماھا میگم منصفانه نبود. به‌اش فرصت ندادین انتخاب کنه‌. ھمه شاھد بودند."

آقای گریوز که ھر پنج ورقه را سوا کرده و انداخته بود توی صندوق، بقیه‌ی ورقه‌ھا را انداخت زمین، و باد آن‌ھا را برداشت و به ھوا برد‌.

خانم ھاچینسن به آن‌ھایی که دور و برش بودند می‌گفت "ھمه‌تون گوش بدین."

آقای سامرز پرسید "حاضری، بیل؟" بیل ھاچینسن نگاه سریعی به زن و بچه‌ھاش انداخت و سر تکان داد.

آقای سامرز گفت "یادتون باشه. ورقه‌ھا را بردارین و ھمون‌طور تا شده نگه دارین تا ھمگی ورقه‌ھاشون رو بردارن. ھری، تو به دیو کوچولو کمک کن."

آقای گریوز دست پسر را گرفت و پسر با اشتیاق ھمراه او رفت تا پای صندوق.

آقای سامرز گفت "دیوی، یه ورقه از تو صندوق بردار." دیوی دستش را کرد توی صندوق و خندید. آقای سامرز گفت "فقط یه دونه بردار. ھری، تو ورقه را براش نگه دار."

آقای گریوز دست بچه را گرفت و ورقه‌ی تا شده را از توی مشت بسته‌اش در آورد و توی دست خودش نگه داشت. دِیو کوچولو کنارش ایستاده بود و ھاج و واج نگاھش می‌کرد.

آقای سامرز گفت "نوبت نانسی‌یه." نانسی دوازده سالش بود. دوستان ھم‌مدرسه‌اش نفس‌ھای بلند کشیدند و نانسی که دامنش را تکان می‌داد جلو رفت و با حرکت ظریفی ورقه‌ای را از توی صندوق برداشت.

آقای سامرز گفت "بیلی." و بیلی با صورت قرمز و پاھای زیادی بزرگش، ھمان‌طور که داشت ورقه را برمی‌داشت، نزدیک بود صندوق را برگرداند. آقای سامرز گفت "تسی." تسی چند لحظه مردد ماند، با بدگمانی نگاھی به دورو بر انداخت بعد لب‌ھاش را به ھم فشرد و به طرف صندوق رفت، از توی صندوق ورقه‌ای قاپ زد و گرفت پشت سرش. آقای سامرز گفت "بیل." بیل ھاچینسن دستش را کرد توی صندوق، گرداند و آخر سر ورقه را بیرون آورد.

جمعیت ساکت بود. دختری زمزمه کرد "امیدوارم نانسی نباشد." و زمزمه‌اش به گوش ھمه رسید.

وارنر پیر با صدای واضحی گفت "دیگه مثل اون وقت‌ھا نیس. دیگه مردم اون‌طور که اون وقت‌ھا بودند نیستند."

آقای سامرز گفت "بسیار خوب. ورقه‌ھا را باز کنید. ھری، تو ورقه‌ی دیو کوچولو را باز کن."

آقای گریوز ورقه را باز کرد و وقتی که آن را بالا گرفت و ھمه توانستند ببینند که سفید است، جمعیت نفس راحتی کشید.

نانسی و بیلی ورقه‌هاشان را ھم زمان باز کردند و هر دو گل از گلشان شکفت. خندیدند و ورقه‌ھا را بالای سرشان گرفتند و رو به جمعیت چرخیدند. آقای سامرز گفت "تسی." مکثی برقرار شد و بعد آقای سامرز به بیل

ھاچینسن نگاه کرد. بیل ورقه‌اش را باز کرد و نشان داد. سفید بود.

آقای سامرز گفت "تسی‌یه." صدای آرامی داشت. "بیل، ورقه‌شو به ما نشون بده."

بیل ھاچینسن به طرف زنش رفت و ورقه را به زور از توی دستش بیرون کشید. روی ورقه یک نقطه‌ی سیاه بود، نقطه‌ی سیاھی که آقای سامرز شب پیش با مدادبزرگ دفتر شرکت ذغال سنگ روی ورقه گذاشته بود. بیل ھاچینسن ورقه را بالا گرفت و جمعیت به جنب و جوش افتاد.

آقای سامرز گفت "بسیار خوب، بچه‌ھا. زود تمومش کنیم."

ھر چند تشریفات اولیه‌ی مراسم از یاد رفته بود و صندوق سیاه اصلی از دور خارج شده بود، اھالی دھکده ھنوز استفاده از سنگ را به یاد داشتند. تل سنگی که پسرھا پیشتر درست کرده بودند، حاضر و آماده بود. روی زمین ھم سنگ ریخته بود و ورقه‌هایی که از توی صندوق بیرون آمده بودند و باد می‌بردشان. خانم دلاکروا سنگی آن‌قدر بزرگ انتخاب کرد که باید دو دستی بر می‌داشت، و رو کرد به خانم دانبار و گفت "یالا، عجله کن."

خانم دانبار که توی ھر دو دستش چند تا سنگ کوچک بود، نفس‌زنان گفت "نمی تونم بدوم . تو برو جلو تا من خودمو برسونم."

بچه‌ھا ھم سنگ توی دستشان بود و یک نفر چند تا سنگ‌ریزه به دیوی ھاچینسن کوچولو داد.

تسی ھاچینسن حالا وسط یک فضای خالی ایستاده بود و جمعیت به طرفش حرکت می‌کرد. تسی با ناامیدی دست‌ھاش را بلند کرد و گفت "منصفانه نیس." سنگی به یک طرف سرش خورد.

وارنر پیر داشت می‌گفت "یالا، یالا. ھمه بیان."

استیو آدامز جلوی جمعیت بود و خانم گریوز کنارش. خانم ھاچینسن فریاد کشید "منصفانه نیس. درست نیس." و آن‌وقت، ھمه ریختند روی سرش./ پایان

 

📘برگرفته از کتاب: لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر

🔹مجموعه‌ای از نویسندگان

🔹ترجمه: جعفر مدرس صادقی

🔹 #نشر_مرکز

@klidar



دیدگاه های شما