دعا برای ربوده شدگان

28 تیر 1397


 

📗 #دعا_برای_ربوده_شدگان
📙 #جنیفر_کلمنت
📒مترجم: #میچکا_سرمدی
📕 #نشر_چشمه

📚@klidar
کلیدر/ #مهرنوش:

عاشقش شدم! چطور یک کتاب می‌تونه انقدر خوب باشه آخه؟ چطور یک نفر می‌تونه انقدر خوب بنویسه؟ این داستان از نظر روایت و زبان هیچ پیچیدگی خاصی نداره (حداقل من متوجهش نشدم!). به ساده‌ترین حالت ممکن حرف زده و فقط 200 صفحه هست. تازه جلدشم زشته! جای گرما به من یکی که حس سرما داد. اما با همین سادگی منو پرت کرد توی روستای گرم و سوراخ سوراخ و خشن کوچیکی در مکزیک. روستایی که فقط زن‌ها اونجا زندگی می‌کنن. نه اینکه زن‌سالاری باشه بلکه مردای اونجا برای کار از مکزیک به امریکا رفتن و هر از گاهی یکی به زن و بچه‌هاشون سر می‌زنه.

"لیدی دی"، مثل بقیه دخترهای این روستای دور افتاده‌ی داغ و مرطوب، مجبوره از ترس قاچاقچی‌های انسان، زشت زندگی کنه! مثل یک پسر زشت که هیچکس اونو نمی‌خواد، و هر کدوم از این دخترا تو حیاط خونه یه سوراخ مخصوص دارن و موقعی که ماشینای گرون قاچاقچی‌ها از دور پیداشون میشه، همه مثل خرگوش توی سوراخا قایم میشن.

زندگی لعنتی پر از ترس و گلوله و عقرب و گرما، توی روستایی که یه بزرگراه خطرناک اونو به بقیه دنیا وصل می‌کنه. جایی که هیچ دعایی هم برآورده نمیشه. توی این روستای لعنتی زن‌ها و بچه‌ها هنوز زندگی می‌کنن. هیچکس اونجا رو ترک نمی‌کنه، مگه اینکه دزدیده بشه. انگار این جور زندگی کردن بهتر از عبور از اون بزرگراه لعنتیه که خیلیا رو کشته...شاید هم حق داشتن دلشون نخواد از اون عبور کنن.

لیدی دی در واقع دیانا هست، اسمی که مادرش به خاطر پرنسس دیانای خیانت دیده روی دخترک گذاشته. لیدی دی از بزرگراه عبور میکنه و قدم به دنیای کولر و یخ های ستاره ای شکل میذاره، اما ...

ا***ا

#چند_سطر_کتاب

فردا صبح پدرم داشت قهوه‌اش را پای اجاق گاز می‌خورد، پیراهن تنش نبود چون همه‌ی لباس‌هایش پرت شده بودند بیرون. مطمئن بودم تا آن وقت لباس‌ها پر از مورچه‌های ریز سیاه شده‌اند، مجبور می‌شد پیراهن‌ها را تکان بدهد و مورچه‌ها را از روی آن‌ها بکند.
پدر گفت «صبح بخیر لیدی دی.»
روی شانه‌اش برجستگی بزرگی با فرورفتگی‌هایی دراطرافش به چشم می‌خورد. جای دندان‌های آدم.
از آن به بعد دیگر مادر نتوانست ترانه‌های عاشقانه گوش کند. تا قبل از آن‌شب، او به پرنده‌ای آوازخوان می‌ماند. رادیو همیشه روشن بود و مادر با ترانه‌های خوان گابریل یا لویس میگوئل می‌چرخید و بدنش را تاب می‌داد و می‌رقصید و در همان حال خانه را تمیز می‌کرد، غذا می‌پخت و پیراهن‌های سفید پدر را اتو می‌کشید. بعد از آن رادیو برای همیشه خاموش شد. حتا به نظر می‌رسید دکمه‌های شادی خودش را هم روی حالت خاموش گذاشته.
می‌گفت «ترانه‌های عاشقانه باعث می‌شن احساس حماقت کنم.»
ص 101

❇️ دعا برای ربوده شدگان/ جنیفر کلمنت/ مترجم: میچکا سرمدی/ نشر چشمه / 209 صفحه/ رقعی/ شومیز/ 15000 تومان

 



دیدگاه های شما