بچه ها از کجا می آیند؟!

04 مهر 1399


#چند_سطر_کتاب #کودک_و_نوجوان

از خانم معلم می‌پرسم شما خبر دارید بچه ها از کجا می آیند؟ خانم معلم می‌گوید: «از بیمارستان.» بعد می‌گوید: «بچه‌ها! حالاوقت شستن قلم موهاست.» من می‌دانم آدم‌ها وقتی می‌روند بیمارستان که پایشان شکسته باشد یا این‌که بخواهند چیزی را از تنشان در بیاورند. بابا بزرگ توی بدنش سنگ داشت و رفت آن را درآورد. هنوز هم توی یک شیشه نگهشان داشته و گاهی نشانم می‌دهد. باید از بابابزرگ بپرسم که بچه‌ها از کجا می آیند! او حتما می‌داند. بعد از چند روز می‌رویم پیش بابابزرگ. قبل از این‌که بتوانم چیزی از او بپرسم، می‌رویم روی پشت بام تا کبوترها را ببینیم. اول کبوترهای قشنگ را از قفس می آوریم بیرون. کبوترها توی آسمان پر می‌زنند و چرخ می‌خورند. همان موقع می‌پرسم: «بابابزرگ؟ بچه‌ها از کجا می آیند؟» بابابزرگ به من می‌گوید: «شب که می‌شود، یک لک‌لک بچه را توی بقچه می آورد و می‌گذارد پشت در.»

#بچه‌ها_از_کجا_می‌آیند؟ #سوفی_بلکال ترجمه: #شبنم_حیدری_پور #نشر_پرتقال قیمت: 16،000 تومان



دیدگاه های شما