شعر امروز

17 بهمن 1398


 

زشت‌ها یک‌به‌یک قشنگ شدند
بعد از آغازهای مردن‌ها
کارگرها زغال‌سنگ شدند
زیر آوارهای معدن‌ها

سر به زانوی خود، چه شب‌ها که
سوگواران شدند خواهرها
و چه سرها که بی‌برادرها
گریه کردند روی دامن‌ها

در خیابان و کوچه جیغ زدند
گربه‌ها و پرنده‌ها سگ‌ها
به درختان شهرْ تیغ زدند
در خیابان و کوچه لومپن‌ها

و چه زن‌های سرد و تنبل که
متواری شدند از مردان
و چه مردان ول‌معطل که
سست و لاغر شدند بی‌زن‌ها

توی سلول‌های خود ماندند
فکرهای عظیم در سرها
حکم‌ها توی زهر خواباندند
قمه‌ها را برای گردن‌ها

پینه‌ها جامه‌های ارزان را
ذلّه کردند بس که پوشیدند
کیسه‌ها دست‌های پنهان را
خسته کردند از شمردن‌ها

گلّه‌های‌ چماق، از سرها
به دهن‌ها مهاجرت کردند
به کفن‌ها مسافرت کردند
زنده‌ها با قطارِ مردن‌ها

دستی آمد که گفت خیاط است 
یقه‌ها پاره‌تر شدند امّا:
پاره‌ای زیر چرخِ خیاطی
پاره‌ای در فِراق سوزن‌ها

از قضا دست دیگری آمد
در قفس‌های گشنه ارزن ریخت
از قضاتر کبوتری آمد
فضله انداخت روی ارزن‌ها

رویِ سکّوی اوّلی مُردند
قهرمانان، سپس دورویی‌ها
روی سکّوی اوّلی بردند
جاهلان را به دست کودن‌ها

و کسی که سپرد عاقبتِ
سیرک‌ها را به دست دلقک‌ها
هیچ روشن نکرد اهمّیتِ
صحنه‌ها را برای شومن‌ها

من که خود را به دست خود کشتم
من که چاقو نشست بر پشتم
مثل شومردگان، کنار مزار
اکتفا کرده‌ام به شیون‌ها

 حسین صفا
منجنیق
نشر نیماژ
 t.me/klidar



دیدگاه های شما