کاراوال

03 بهمن 1398



اسکارلت و خواهر تلا، همیشه منتظر بودن تا کاراوال به شهر  اون‌ها بیاد و بتونن یک بار نمایش جادویی و شگفت‌انگیزش رو ببین. اسکارلت هر سال به ارباب اسطوره نامه می‌نویسه و ازش میخواد تا کاراوال رو به شهر اون‌ها بیاره اما خبری نیست. تا این‌که بالاخره اسکارلت نامزد می‌کنه و به زودی قراره ازدواج کنه. درست در همین زمان، بالاخره جوابی از اسطوره دریافت می‌کنه که از اون دعوت کرده به نمایش کاراوال بره.

دو خواهری که هرگز پاشون رو از جزیره‌ی محل زندگیشون بیرون نذاشتن و همیشه تسلیم خواسته‌های پدرشون بودن، می‌تونن به این نمایش برن؟ خب زندگی همیشه پر از حادثه و غافلگیریه. چرا آدم این شانس رو از دست بده؟

کاراوال، یک دروغه. یک فریب بزرگ و جادویی. نمایشی از شخصیت‌های واقعی آدم‌ها. و البته انتقام! کاراوال آدم‌ها رو مرز جنون می‌رسونه. همین‌طور خواننده رو. اونقدر دروغ‌های رنگارنگ  موقعیت‌های مختلف نشون آدم میده که دیگه تشخصیص واقعیت از دروغ کار ساده‌ای نیست. حتی وقتی که فکر می‌کنی همه چیز تموم شده، دیگه نمی‌تونی به هیچ‌کس اعتماد کنی. اما همیشه میگه: این فقط یه بازیه!
این رمان فانتزی جادویی، پی در پی شخصیت‌ها رو غافلگیر می‌کنه و همیشه چیزی توی آستینش داره. تازه این تموم ماجرا نیست! هنوز دو تا کتاب دیگه و دوتا ماجرای دیگه در پیشه تا شاید آخرش این نمایش تموم بشه.

◀️ چند سطر کتاب

اسکارلت به سمت آیکو چرخید. تو که این مدت من رو دیدی. می‌دونی که فقط می‌خوام خواهرم رو پیدا کنم.»
آیکو گفت: «می‌دونم که چنین چیزی رو می‌خوای اما چیزهای زیادی در زندگی هستن که میشه اون‌ها رو خواست. اشکالی نداره که چیز دیگه‌ای رو کمی بیشتر بخوای.»
«نه.» بند انگشتان اسکارلت سفید شدند. حتما بازی داشت سر به سرش می‌گذاشت. «حاضرم به جای خواهرم بمیرم!»
زنجیرها تکان خوردند و ترازو دوباره حرکت کرد، تا این‌که دو کفه کاملا جلوی یکدیگر قرار گرفتند. این حرفش حقیقت داشت اما متاسفانه هزینه‌ای که برای لباس مورد نیاز بود، این نبود.
اسکارلت سریع دستانش را از پایه‌ی ترازو جدا کرد تا ناخواسته راز دیگری را لو ندهد.
دختر فروشنده گفت: «پس با دو روز از عمرتون پرداخت می‌کنین.»
اسکارلت حس کرد فریب خورده است. حتما از ابتدای کار دنبال همین بوده‌اند.
ص250

📗کاراوال جلد اول، استفنی گاربر، مترجم: #محمدصالح_نورانی_زاده، #نشر_باژ، 479صفحه قیمت: 23هزار تومان

عنوان اصلی: Caraval
نویسنده: #Stephanie_Garber



دیدگاه های شما