شعر امروز

25 دی 1398


شعر امروز

مثل یک شهر بعد «بمباران»
مثل باغی پس از هجوم تبر
خالی و سوت و کور و تاریکم
زیر آوار خاک و خاکستر

از کنارم گذشتی و دیدی
له شدم زیر چرخ ماشین‌ها
چوب کبریت بی‌خطر شدم و 
سوختم توی پمپ بنزین‌ها

قهوه‎‌ی داغ و تازه‌ای بودم
که تو را طعم تازه می‌دادم
باد سردی وزید و برف گرفت
یخ زدم، از دهانت افتادم

مثل سیگارِ روی لب‌هایت
لذّتی توی چند کام شدم
سوختم تا تو زندگی بکنی
دود کردی مرا، تمام شدم

توی کابوس‌های هر شب من
خاطراتت طناب دارم شد
استکان روی میز شاهد بود
چایِ بعد از تو زهرمارم شد

منتظر ماندمت که برگردی
که دوباره مترسکت باشم
توی شب پرسه‌های بی‌خوابیت
مقصد هر پیامکت باشم

برنگشتی و شاعرت هر شب
توی سیگار و دود و دَم خفه شد
از خیابان عشق برگشت و 
محو در کوچه‌های فلسفه شد


برنگشتی و شاعرت هر شب
غرق دنیایی از توهم شد
سَنتزِی ساخت از خودش با تو
توی رویایی از هِگِل گم شد

گم شدم تا دوباره برگردم
به جهانی که مال من باشی
در جهانی که می⁧‌شود تنها
آرزوی محال من باشی

زندگی مثل قهوه‌ی داغی‌ست
تلخ و شیرین از چشیدن ماست
مثل یک چوب از دوسر آتش
پارادوکسی از عشق و نفرت‌هاست

 حمید چشم‌آور
با چند شاخه گل به سر خاک هیچ‌کس
نشر_شانی
t.me/klidar



دیدگاه های شما