سوپرمارکت شبانه روزی

23 دی 1398


گاهی دلم می‌خواهد با بیل بزنمشان تا خفه شوند


طبق نوشته‌ی پشت جلد کتاب: سایاکا موراتا نویسنده‌ی چهل ساله‌ی ژاپنی، سابقه‌ی نزدیک به هجده سال کار نیمه وقتش در فروشگاه را دستمایه‌ی نوشتن سوپرمارکت شبانه روزی کرد، که مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی ژاپن، آکوتاگاوا را برایش به ارمغان آورد.»

"کیکو" به مدت هجده سال در یک فروشگاه شبانه‌روزی کار کرده و همیشه زندگی خودش رو با بقیه هماهنگ کرده. اینکه چی بپوشه، مدل موهاش چی باشه، در موقعیت‌های مختلف چه عکس‌العملی نشون بده و خیلی چیزهای دیگه. اما چرا؟ با تعریف بخش‌هایی از خاطرات کودکیش خواهیم دید که دنیای کیکو با بقیه تفاوت‌های زیادی داره و برای اینکه کمتر اذیت بشه بهترین راهی که به ذهنش می‌رسه، تقلید از دیگرانه.

شاید طرز فکر کیکو برای خیلی‌ها عجیب باشه، شاید هم برای بعضی‌ها ملموس و قابل درک، اما چیزی که مشخصه اینه که خیلی از ما مجبوریم تن به جریانی بدیم که آدم‌های زیادی از اون تبعیت می‌کنن. جایی از داستان از فضولی دائمی دوستانش در مورد نحوه‌ی زندگیش خسته می‌شه و می‌گه: وقتی چیزی عجیب بنظر برسد، همه این حق را برای خودشان متصور می‌شوند که تمام زندگی‌تان را لگدمال کنند تا علت ماجرا را پیدا کنند. این مسئله به نظر من خودخواهانه و اعصاب خردکن است. گاهی دلم می‌خواهد با بیل بزنمشان تا خفه شوند» ص 49

اوایل کتاب دلم می‌خواست سرچ کنم ببینم مثلا این شخصیت چه بیماری خاصی داره؟ اما بعد با خودم گفتم چرا حتما باید بیماری باشه؟ شاید برخی جنبه‌هاش برای من قابل درک نباشه، اما بخش زیادیش رو کاملا متوجه می‌شم. چرا آدم‌ها حق نداشته باشن این‌طوری فکر کنن و زندگی کنن؟ چرا اکثریت به خودشون حق میدن روش زندگی بقیه رو هم تعیین کنن؟
توی اینترنت هم که در مورد نویسنده سرچ کردم به نکته جالبی اشاره کرده بود. ویکی‌پدیا میگه این نویسنده به ناهماهنگی‌های انسانی در جامعه می‌پردازه و تم "بی‌جنس گرایی" رو هم داره. 

◀️ چند سطر کتاب
«آن ژن‌های گندیده‌تان را در طول زندگی‌تان برای خودتان نگه دارید و وقتی هم که مردید اجازه ندهید حتی ردی از آن روی زمین باقی بماند. ژن‌های‌تان را با خودتان به بهشت ببرید.»
گفتم: «فهمیدم.» با خم کردن سرم حرف‌هایش را تایید کردم. تحت تاثیر توانایی منطقی فکر کردن او قرار گرفتم.
«باور کن حرف زدن با تو باعث می‌شود سرگیجه بگیرم. به علاوه حرف زدن با تو وقت تلف کردن است. پس الان دیگر خداحافظی می‌کنم. فراموش نکنی در مورد پول‌ها به او خبر بدهی. باشد؟» گوشی را گذاشت.
پس برای گونه‌ی بشر بهتر آن بود که من و شیراهارا باهم هم‌بستر نشویم. از آنجایی که من هیچ تجربه‌ای در روابط جنسی نداشتم و حتی از تصور آن نیز مورمورم می‌شد، از این مسئله احساس آرامش می‌کردم.
به دقت از ژن‌هایم تا گور مراقت می‌کردم. شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم تا ذره‌ای از آن را جا نذارم. وقتی هم که می‌مردم از شرشان خلاص می‌شدم. این مسئله برایم تمام شده به نظر می‌رسید، اما در عین‌حال خودم را در برزخ حس می‌کردم. نقطه‌ی پایان کاملا برایم روشن بود ولی تا رسیدن به نقطه‌ی پایان چگونه باید زندگی‌ام را می‌گذراندم؟
ص 120

📗سوپرمارکت شبانه روزی، سایاکا موراتا، مترجم: #مسعود_فقیه، #نشر_کوله_پشتی، 128صفحه قیمت: 18هزارتومان

یادداشت از: کلیدر/ مهرنوش چمنی

عنوان اصلی: Convenience Store Woman
نویسنده: #Sayaka_Murata

@klidar 



دیدگاه های شما