شعر امروز

21 دی 1398


هنگام، 
هنگامه‌ی سفر بود

من در جنوب نقشِ جنون دیدم. 
آمیزه‌ای ز آتش و خون دیدم. 
و میلِ به جنایت.
و میل به جنایت، تنها
در جانِ جانیان خطرناک نیست. 
از چشمِ من زبانه کشید آتش،
ـ این خشمِ شعله‌ور ـ
هنگامه‌ی سفر

گهواره‌ی فلزّی دریایی
می‌بُردم آن زمان 
تا ساحلِ جزیره‌ی آغشته با جنون

آنجا برای من، 
پنداشتی جزیره‌ی ممنوع بوده است،
نه نامسکون
در آن جزیره‌ای که در آنجا 
شاید که سیب سرخِ هشیواری‌ست؛ 
گویا که گاه‌گاه
فرصت بیداری‌ست.

دیدم که آن جزیره
آبشخور شگرف هیولای آهنی‌ست
آن شب. 
من مستِ مست بودم
و میل به جنایت،
در عمق جان مضطربم شعله می‌کشید

ای کاش کور بودم
دیدم شگرف هیولاها
دریای پاک را،
آلوده می‌کنند.

گهواره‌ی فلزّی دریاها،
می‌برد این مسافر غمگین خسته را
هنگامِ بازگشت.

آنک جزیره بی‌من
ـ تنهاست
اینک در انحصار هیولاهاست

ای کاش،
گهواره گور می‌شد.

آنجا طنین خنده و پچ‌پچ
ـ بود
می‌سوخت جانِ خسته‌ی، این عاشق
ـ این حسود

دیدم نهنگ را 
کامش گشوده،
ـ طعمه طلب کن،
گهواره‌ی فلزّی ما را،
تعقیب می‌کند. 

گفتم: 
«در کام این نهنگ،
شاید که ایمنی‌ست!»

آیا،
این ترس، ترس ذاتی من بود؛
که آن نهنگ گُرسِنه‌ی دریا،
از لقمه‌ی لذیذ تنم،
ـ بی‌نصیب ماند؟

می‌سوختم 
در شعله‌های خشم خروشان خویشتن
دلاله‌ی محبت، 
عفریته‌ی پلید به پیری نشسته می‌دانست
در من توان نماند و شکیبایی
می‌برد دیو را 
تا حجله‌گاه پاک اهورایی

«آه
ای جانیان لحظه‌ی عصیان،
ـ رفاقتی!
در من نمانده است نه صبری نه طاقتی»

دیدم که دیو بود و فرشته 
کز حجله‌ی شکسته‌ی قانون برون شدند
اینک نه جلوه‌ای ز اهورا
اهریمنند هر دو.
عفریته‌ی پلید به پیری نشسته
ـ می‌خندید
من می‌گریستم.

 

حمید مصدق

دو منظومه: آبی، خاکستری، سیاه و رهگذار باد

نشر زریاب

📚 t.me/klidar



دیدگاه های شما