لینکلن در باردو

21 آبان 1398


راجر بوینز:
لبخند به لب داشتند، شکرگزار و قدردان بودند و در آخرین لحظه، نگاه مهربانانه‌ای به ما ارزانی داشتند. منظورم از آخرین لحظه همان زمانِ...
هانس ولمن:
همان زمان تسلیم شدن آن‌هاست.
راجر بوینز: همان زمان از پا در آمدن آن‌ها.
هانس ولمن:
همان زمان گردن نهادن آن‌هاست.

وتقی بچه بودم، از سرگرمی‌هام تصور کردن مفهوم ابدیت بود و همیشه از تصور زمانی که هیچ‌وقت به پایان نمیرسه سرگیجه می‌گرفتم. بعدها دیدم که انتظار برای عمر معمولی ما، خودش یک ابدیت به حساب میاد. باید تا ابد صبر کنی تا بتونی دوباره آدم‌هایی رو که دوستشون داری ببینی، یا صداشون رو بشنوی یا لمسشون کنی. اما فعلا باید تسلیم بشی....

وقتی کتاب رو شروع کردم، تصورم این بود که این صداها، راویان مختلفی هستند که دارن ماجرا رو از زاویه دید خودشون تعریف می‌کنن. آدم‌هایی که توی جعبه‌ی بیمار قرار دارند و منتظرند تا حالشون خوب بشه و زندگی معمولی خودشون رو از سر بگیرن. در این حین، ویلی لینکلن، پسر آبراهام لینکلن، رئیس جمهور محبوب ایالات متحده آمریکا، بیمار میشه و فوت می‌کنه. ویلی هم به جعبه‌ی بیمار منتقل میشه و اونجا منتظر می‌مونه تا پدر و مادرش بیان و اون رو همراه خودشون ببرن...

"باردو" کلمه‌ای بودایی با مفهومی شبیه به برزخ ماست. جایی که در اون مردگان، هنوز از دنیا دل نکندند و به دنیای دیگه منتقل نشدن. لینکلن کوچک در یک برزخ و لینکلن بزرگ هم در برزخی دیگه گرفتارند. آبراهام لینکلن هم زمان با فوت پسرش، لیست کشتگان جنگ رو دریافت می‌کنه. جنگی که اجتناب ناپذیر بود اما لازم. این همه آدم حاضر در کتاب، این همه صدا که دلشون می‌خواد هم زمان با هم حرف بزنن، این آدم‌ها که هرکدوم یک جعبه‌ی بیمار دارند، کمی عجیبه. اما چرا جعبه‌ی بیمار؟ درک تدریجی این نکته که این‌ها همگی مرده‌اند و دلشون نمی‌خواد اون رو قبول کنن، شوکه کننده‌ست. هیچ‌کدومشون حرفی از تابوت نمی‌زنن. انگار نه انگار که خونه‌های اون‌ها، در واقع یک قبرستان بزرگه.

می‌تونم تمام اون جملاتی که روی کتاب‌های مختلف می‌نویسن، از جمله درخشان، شاهکار و غیره رو بنویسم، اما حس خیانت بهم دست میده، چون هیچ‌کدوم از اون قبلیا، درخشان یا شاهکار نبودند. لینکلن در باردو، کتاب سختیه. کنار اومدن با لحنش و این همه آدم سخته. کنار اومدن با این همه رنج، سخته. بچه‌ای که هراسانه و منتظره تا پدرش هر روز به دیدنش بیاد و بدن کرم مانند اون رو بغل کنه و هر کاری می‌کنه نمی‌تونه باهاش ارتباط برقرار کنه: 

پدر گفت: تو همه‌ی خوشحالی و مایه‌ی شعف من بودی. لطفا این را بدان که تو خوشبختی بزرگی برای ما بودی. هر لحظه، فصلی از زندگی که با تو گذشت، شانس بزرگی بود. تو کارت را خوب انجام دادی و شادی را به ما شناساندی.
او همه‌ی این‌ها را به کرمی می‌گفت که در آغوش داشت و من چقدر دوست داشتم که همه‌ی این‌ها را به من بگوید و چشم‌هایش را به من بدوزد. پس فکر کردم که داخل آن کرم بروم تا پدربتواند مرا ببیند و این کار را کردم. ص70

این ابدیت کی تموم میشه؟! کی می‌تونیم مثل اون شکارچی، تک‌تک شکارهامون رو بغل کنیم و بهشون محبت کنیم تا وقتی که حالشون خوب بشه و ما هم از غم اون‌ها رها بشیم؟


📙لینکلن در باردو، جورج ساندرز، مترجم: نعیمه خالصی، نشر جمهوری، چاپ اول 1398،  376صفحه، 40هزارتومان

یادداشت از: کلیدر/ سعیده تیموری

▫️  t.me/klidar 



دیدگاه های شما