کاکا کِرمَکی، پسری که پدرش درآمد

07 مرداد 1398


خب این اولین کاری بود که از سلمان امین می‌خوندم. اما اسمشون و نام کتاب‌های قبلی‌شون رو که سرچ زدم و نقدها رو خوندم، متوجه شدم که جناب امین یک قدم از بقیه نویسنده‌های هم سبک و هم نسل خودش جلوتر رفته. راستش برام جالب بود که حتی سه چهار نفری این کتاب جدیدش، «کاکا کرمکی...» رو با «جز از کل» مقایسه کرده بودن! بیشتر از این از نقدها نمیگم دیگه، خودتون همت کنید برید بخونید، جالب بودن. 

«کاکا»، شخصیت اصلی کتاب، نقص جسمانی داره: یک پا از یک پای دیگه کوتاه تر، چشمان ناهمسان و... بر اثر تصادف و اینا هم نبوده، به قول خودش با همین بسته بندی تحویل دنیا داده شده. کاکا در یک خانواده پرجمعیت به دنیا میاد. خانواده‌ای که هر لحظه منتظر تولد یک پسر بودند، تا این که بعد از پنج‌شش دختر، کاکا نصیبشون می‌شه!! بدشانسی‌های کاکا یکی دو تا نیست، اصطلاحا می‌شه بچه‌ی جنگ، متولد 1359. 
کتاب در دو بخش نوشته شده. در بخش اول کاکا راوی زندگی خودش از بدو تولده تا زمانی که تک به ‌تک اعضای خانواده‌‌اش رو به دلایل مختلف، ازدواج، مرگ و... از دست میده! راوی تنهاییش، مدرسه رفتنش، عاشق شدنش و غیره. در بخش دوم، به نقل از پشت جلد کتاب خواننده وارد دنیای سلینجری می‌شه. کاکا تصمیم مهمی می‌گیره؛ می‌خواد خودش رو گم‌وگور کنه...

راستش کتاب عجیب غریبی بود. سرتاسر کتاب رو یه طنز سیاهی پوشونده که خواننده رو می‌ذاره سر دوراهی خنده و گریه. کاکا هم یه طرف ماجرا شروع می‌کنه به تفسیر جهان پیرامونش. هر چی که می‌بینه رو با فلسفه‌ی خودش، و لحن و کلمات شیرینش توضیح می‌ده. 

امثال کاکا رو مطمئنا همه‌ی ما دیدیم، خیابون، مدرسه، دانشگاه، همه جا. اما هیچ موقع جهان رو از دید این دست آدما ندیده بودم. شاید قبلش امثال کاکا رو وصله‌ی ناجور این دنیا می‌دیدم  که حالا بنا به هر دلیلی پاشون به دنیا باز شده. اما الان نظرم اینه که این دنیا هم یک پاش می‌لنگه مثل کاکا، چشماش دو به دو می‌زنه مثل کاکا، یه گوشش نمی‌شنوه مثل کاکا. آره به نظر میاد این دنیا وصله ناجوری شده برای ما آدما، ربطی به نقص جسمانی ما نداره. 


 چند سطر کتاب

تا آن موقع چیزی از سوال‌وجواب شب اول قبر نشنیده بودم، ولی همین‌طوری‌اش هم می‌توانستم حدس بزنم حساب بچه‌ها باید با بقیه جدا باشد. وقتی سینماچی آن‌ها را نیم‌بها رد می‌کند توی سالن یا راننده‌های نچسب اتوبوس بنز ازشان، شده تنها سوار شوند، بلیت نمی‌گیرند، از خدای به آن بزرگی جز این هم انتظاری نیست. تازه اگر بنا به سوال‌پیچ‌شدن باشد، این ما بودیم که چهار برگه‌ی پشت‌وروی آچهار سوال داشتیم. داستان موشک‌باران و مریضی مامان و پیسی‌هایی که خواهرانم را یکی بعد از دیگری رم داد، کم مسئله‌ای نبود. مصلحت خدا را بروم! کِرمش به جانم افتاده بود ببینم چرا من را این‌قدر دیر و در این بسته‌بندی تحویل این دنیا داد. جدا برایم جالب شده بود بدانم از خلقت خاندان ما توبه‌کار شده و دارد یکی‌یکی همه‌مان را پس می‌گیرد یا چی. اما اگر اجازه داشتم یک سوال ازش بکنم این بود که نظرش در مورد سرطان خواهرم چیست و چه توضیحی دارد. می‌خواستم بفهمم یک‌هو چی می‌شود که چنین اجازه‌هایی صادر می‌کند!
رو به منیژه گفتم «یعنی می‌گی خدا تو آسمونه؟»
محکم گفت «آره.»
جوری محکم که پنداری هر روز از مدرسه برگشتنی سری به خدا می‌زند. 
«همون جا که هواپیماهای صدّام بمب می‌ندازن؟»
دوبه‌شک شد. گفت «آره فکر کنم.»
«صدّام از پیش خدا بمب می‌ریزه؟ پس چرا با دست‌هاش هواپیماهاشون رو نشکوند؟»
ص30

▪️کاکا کِرمَکی، پسری که پدرش درآمد/ نویسنده: سلمان امین/ نشر چشمه/ چاپ سوم تابستان 1398/ 301/ قیمت: 45هزار تومان

یادداشت از: کلیدر/ سعیده تیموری

t.me/klidar



دیدگاه های شما