از سه راه اذری تا منهتن

18 خرداد 1398



نمی‌دونم این رضا قاسمی، همون رضا قاسمی "سمفونی شبانه ارکستر چوب‌ها" ست یا نه، اما این کتاب کار جالبیه. یک داستان شش بخشی که ماجرای یک نویسنده‌ی بینوا رو روایت می‌کنه، اما هر بخش برای خودش یک داستان جدا هم می‌تونه باشه. شاید هم مجموعه داستانه اما این حس رو به آدم می‌ده که با یک داستان یک تکه طرفیم، چون اسم شخصیت‌ها تکرار می‌شن و یک نویسنده در همه اون‌ها حضور داره.

ماجرا از نوشابه خوردن پدر آلزایمری راوی شروع می‌شه و بعد به ضمانت راوی که نویسنده آس و پاسه می‌رسیم و حالا باید بره دادگاه جواب پس بده. انگار کل ماجراها توی چند روز اتفاق میفته اما همین چند روز کلی ماجرا رخ میده. اما بخش مهم داستان، توصیف جزییات در داستانه. توصیفات جالب که یه جورهایی منو یاد کارهای به اصطلاح زنانه‌نویس انداخت. مثل کتابای فریبا وفی. در واقع بخش زیادی از داستان رو همین توصیفا تشکیل میدن. از حرکت پیرمرد گرفته تا گربه‌های توی کوچه و شخصیت‌های گذری زیادی که از وسط داستان عبور می‌کنن.
در عین حال طنز ظریفی هم در بین ماجراها دیده میشه. اما اگر دنبال کتابی سر راست هستید، شاید این یکی گزینه مناسبی نباشه، چون هرچی به جلو میره باید بیشتر حواستونو جمع کنید تا در دام بازی راوی نیفتید.

◀️ #چند_سطر_کتاب

از دیروز تا امروز، صبح زود ـ آفتاب نزده ـ باران پشت باران باریده و بن‌بست خیس‌خیس بود؛ بن‌بستی به عرض شش متر و طول هزار کیلومتر! گنجشک‌ها سیم به سیم، درخت به درخت، بام به بام جا عوض می‌کردند و چیزهایی به هم می‌گفتند. از یک جایی که پیدا نبود، صدای واق سگ می‌آمد. آفتاب تلاش می‌کرد از لای تکه ابرهای پف کرده، سفیدی‌اش را پهن کند توی بن‌بست و حال گرمی به کوچه و به زنی که روی تراس ساختمان روبرو سفره‌ی صبحانه می‌تکاند، بدهد، اما نمی‌تواند؛ درازی بی‌قواره ساختمان‌های یک طرف بن‌بست، جلو آفتاب را گرفته بودند. یادم افتاد که باید نان بگیرم و شیر تازه. پیرمرد همسایه از سر بن‌بست عصاعصا به طرف انتهای بن‌بست می‌آید.
ص 21

پنج روز قبل گفته بود: «نوشابه می‌خوام.» آن هم سر سفره صبحانه.
مادر دعوایش کرده بود: «مگه دکتر نگفت نخور؟هان؟ دلت می‌خواد بمیری؟»
با دهان نیمه باز و سبیل‌های سیخ سیخی، زل زده بود به مادر: «دکترا غلط کردن، اونا که هیچی حالیشون نیست!»
مادر گفته بود: «تو هم انگار مرغت یه پا داره.»
بعد با زیرشلواری راه‌راه سبز و زیرپوش سفید رفته بود و از کوچه بغلی، نوشابه سیاه خریده بود و آمده بود خانه با کره و مربا، پنیر، نصف نان سنگک خاشخاشی و چند لیوان چای تحویل رگ و عروق داده بود و یک ساعت بعد در بخش قلب و عروق پشتش را داده بود به نوک آمپول‌های مرگ‌آور.
ص 10

📘از سه راه آذری تا منهتن /نویسنده: رضا قاسمی/ #نشر_نگاه/88 صفحه/ قیمت: 10 هزار تومان

یادداشت از: کلیدر/ مهرنوش چمنی



دیدگاه های شما