"به مناسبت زادروزِ دکتر محمّدعلی موحد ❇️ "همچو خورشیدِ جهان...

02 خرداد 1398



"به مناسبت زادروزِ دکتر محمّدعلی موحد"

❇️ همچو خورشیدِ جهان...

✍️سعید رضادوست
پژوهش‌گر و فعّال حقوق شهروندی

▫️مثل داریم و مثال. "مِثل"، همتاست و "مثال"، چیزی که شبیه به آن نمونه‌ی اصلی است. "مثال" سایه‌ای است از مِثل و مُثُل. مولانا در مثنویِ شریف نیز هرگاه می‌خواهد تفکیکی قائل شود میانِ اصیل و غیر، از همین دو واژه یاری می‌گیرد:   "مثل آن نبوَد، مثال است این سخن"...

▫️از قرنِ هشتم به این سو، بارها گفته‌اند و شنیده‌ایم که دچارِ زوال و انحطاطِ فرهنگی شده‌ایم و در بهترین وضعیّت فرهیختگانی داشته‌ایم که نمونه‌ی مثالیِ بزرگانِ پیشین‌مان بوده و هستند. امّا در این میانه من با یک مثالِ نقض مواجه شده‌ام. استثنایی که قاعده‌ی پیشین را نسخ کرده است. شگفت استادی که قرن‌هایِ نوری را طی کرده و در روزگارِ ما آرام گرفته است. اگر مولانا نابغه‌ی تبارِ انسانی است (که هست) و شمس نادره موجودی که غریب بود و مانَد، او نیز پاره‌ای از وجودِ اینان است که همچون وحی بر غارِ روزگارِ ما باریده: "استاد دکتر محمّدعلی موحّد".  

▫️دکتر موحّد را هیچ‌گاه نتوانسته‌ام صرفاً امتدادِ منطقی و فرزندِ خلَفِ مولانا و شمس در نظر آورم. او پاره‌ای است از وجودِ اینان. موحّد نمونه‌ی مثالیِ مولانا و شمس نیست، بلکه مثل و عینِ ایشان است. شعله‌ای است از آن "آتشِ افروخته در بیشه‌ی اندیشه‌ها" که بی‌تابانه سماع می‌کند و جهانی را روشنا و گرما می‌بخشد. او از روزگارِ شکوه و آسمانِ بلندِ معرفت به سیّاره‌یِ خاک‌آلودِ ما پرتاب شده است.  
او را چه وصف کنم؟ به کدامین خصلتش بستایم؟ استادِ حقوق؟ مترجمی بی‌بدیل؟ نویسنده‌ای زبردست؟ عرفان‌پژوهی کامل؟ شاعری توانا؟ زبان‌دانی قهّار؟ شنونده‌ای مطمئن؟ ناصحی مشفق؟ کاملی جامع؟...

▫️استاد دکتر محمّدعلیِ موحّد؛ خورشید است و بی‌دریغ. می‌تابد و می‌تابانَد. دوم خرداد زادروزِ اوست.  

دل را مجال نیست که از شوق، دم زنَد
جان سجده می‌کند که خدایا! مبارک است...
 
(پیشکشی ناچیز به آستانه‌یِ مبارکِ نفس‌هایش)
 
🔻بختِ جوان

خیره در آینه و سخت هراسان بودم
کرمِ ابریشمِ در پیله‌ی زندان بودم
برف بارید به تاریکیِ گنگِ برهوت
برف من بودم و من فصلِ زمستان بودم
گیج می‌خورد درونِ سرِ من دود و دروغ
چون غریبی عربی در شبِ یُمگان بودم
"خوابِ آشفته‌یِ نفت" است که تعبیر شده
این‌که می‌بینم و ترسنده‌یِ از آن بودم
سعی کردم برسم تا به بیابانِ شهود
سال‌ها بود گرفتارِ خیابان بودم
خواب دیدم که رسیدم به شبِ فروردین
خواب دیدم که پسرخوانده‌یِ باران بودم
"همه ذرّاتِ وجودم متبلور شده" بود
نتوانم که بگویم چه و چندان بودم
گاه موسی شدم و گاه شدم ابراهیم
عازمِ خانقهِ پیرِ لواسان بودم
چشم بر هم زدم و شمس رسید از تبریز
خیره در مولویِ دوّمِ دوران بودم
بغض می‌خورد گره در قفسِ حنجره‌ام
من گره خورده به عرفانِ خراسان بودم
ناگهان موجِ صدا آمد و بیدار شدم
ناگهان دیدم در تیره‌ی زندان بودم
کوپه تاریک‌تر از پیش شد و من خاموش
محوِ برف و هیجان، عازمِ تهران بودم

🗓 ۲ خرداد ۱۳۹۸

https://t.me/klidar



دیدگاه های شما