زندگی در پیش رو/ رومن گاری

31 اردیبهشت 1398


#چند_سطر_کتاب #داستان_خارجی

وقتی روی پیاده‌رو دلقک‌بازی می‌کردم و تلوتلو می‌خوردم و با آرتور می‌رقصیدم و پول جمع می‌کردم، آدم‌هایی بودند که با دیدن من عصبانی می‌شدند و می‌گفتند نباید بچه‌ها را به چنین کارهایی وادار کرد. اصلا نمی‌دانستم  چه کسی وادارم می‌کند، اما بودند کسانی که غمگین می‌شدند. عجیب بود، چون کار من برای خنداندن بود. 
آرتور گاه‌به‌گاه می‌شکست. به کمرش میخ زدم و این‌جوری شانه پیدا کرد و ماند با شلواری که یک پای آن خالی بود، و این برای بک چتر طبیعی است.
آقای هامیل از این کار خوشش نمی‌آمد. می‌گفت آرتور شکل بت پیدا کرده و این برخلاف قوانین مذهبی ماست. من آدم مومنی نیستم، اما حقیقت این است که وقتی چیزی دارید که کمی عجیب است و شبیه هبچ‌چیز هم نیست، امدوارید که شاید بتواند کاری بکند. آرتور را محکم بغل می‌کردم و می‌خوابیدم و صبح هم نگاه می‌کردم تا ببینم آیا رُزا خانم هنوز نفس می‌کشد یا نه.
هیچ وقت به کلیسا نرفته بودم چون این مخالف مذهبِ برحقِ من است. آخرین چیزی که در دنیا آرزویش را داشتم این بود که خودم را قاطی این چیزها بکنم. اما این را می‌دانم که مسیحیان بهای سنگینی پرداختند تا یک عیسی مسیح برای خودشان دست‌وپا کردند، ولی در مذهب ما نشان دادن پیکر آدمیزاد از ترس جسارت به خدا قدغن شده و این را خوب می‌شود فهمید چون شکل آدم چیزی نیست که بشود بهش بالید.
برای همین بود که صورت آرتور را پاکم کردم و فقط گذاشتم یک گلوله‌ی سبز باقی بماندو این‌جوری با قضیه کنار آمدم. یک بار که با دلقک‌بازی‌ام دوروبرم را شلوغ کرده بودم، پلیس سر رسید و من پا‌گذاشتم به فرار. آرتور را ول کردم و او هم همه‌چیزش این طرف و آن طرف ولو شد. کلاه، چوب رختی، کت، کفش، همه چیزش... خودش را توانستم بردارم، اما سرتاپا لخت بود درست مثل روزی که خدا درستش کرده بود. اما عجب این بود که وقتی آرتورلباس داشت و کنارم می‌خواباندمش رُزا خانم هیچی نمی‌گفت، اما وقتی بی‌لباس ماند و خواستم ان را با خودم زیر لحاف ببرمف هوارش بلند شد که خوابیدن با چتر آن هم زیر لحاف معنی ندارد.
ص 68

 

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ ترجمه: لیلی گلستان/ نشر ثالث/ چاپ دهم 1398/ 28500 تومان

@KLIDAR



دیدگاه های شما