شعر امروز 

22 اردیبهشت 1398


شعر امروز 

که چی؟ که بمانم دویست سال
به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد
که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه‌ها
دهن کجی‌یِ آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را
دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه‌ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم.


قفس، همه دنیا قفس، قفس
هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم
دوباره لچک را به سر کنم
کجا؟ به خیابان ناکجا
میانِ فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود
ز دستِ ستم شِکوِه سر کنم.


اگر چه مرا خوانده‌اید باز
ولی همه یاران به مِحنتند
گذارمِ‌شان در بلای سخت
که چی؟ که نشاطی دگر کنم.


که چی؟ که پزشکان خوبِ‌تان
دوباره مرا چاره‌یی کنند
خطر کنم و جامه‌دان به دست
دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
بیایم و این چشم بی‌غبار
بیایم و در جمع‌تان ز شعر
دوباره به‌پا شور و شر کنم
ولی نه‌چنان در غبارِ برف
فرو شده‌ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
سری به سلامت به‌در کنم.


رفیق قدیمم، عزیز من!
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مُدارای غفلتی
روان و تن آسوده‌تر کنم
اگر به عصب‌های خشکِ من
نسیم بهاری گذر کند
به رویِشِ سبزِ جوانه‌ها
بُوَد که تنی بارور کنم.

سیمین بهبهانی

📚@klidar



دیدگاه های شما