عبور از خود/ محمود دولت آبادی

30 اردیبهشت 1398


هم‌اتاقی من در بند، جوان معملی بود که از دهات آمده بود. اتهام او این بود که در اتاقش یک تفنگ شکاری پیدا کرده بودند. لابد یکی دو تا کتاب هم توی اتاقش بوده. گفتم: «آقای دبیر! من دو روز است که توی این حیاط می‌گردم و در ذهنم  این سوال مطرح شده که اگر این انقلاب پرولتاریایی است، پس چرا من در این‌جا کارگر نمی‌بینم؟ هر چه نگاه می‌کنم بچه‌های تحصیل‌کرده و نسبتا متمکن و اغلب روشنفکر و بعضاً خان‌زاده هستند.» گفت: «آره، این‌طوری است. فقط یک کارگر هست.» او هم کسی بود که تنها راه می‌رفت و از نظر بدنی هم خیلی قبراق بود. شب‌ها که عدسی می‌آوردند، بعضی‌ها نمی‌خوردند. او این عدسی‌ها را جمع می‌کرد و یک جایی می‌گذاشت و صبح می‌برد آشپزخانه گرم می‌کرد و می‌خورد. من با او سر صحبت باز کردم و معلوم شد که توی جاده‌ی کرج کار می‌کند. حرف به بچه‌هایش کشید و گفت: «به محض اینکه از اینجا بروم، بچه‌هایم را از مدرسه می‌کشم بیرون. نمی‌خواهم درس بخوانند.» گفتم: «یعنی چه؟ درس خواندن که لازم است. شما خودت که درس نخواندی چه خیری دیدی؟» گفت: «نمی‌خواهم وقتی بزرگ می‌شوند سر از اینجا در بیاورند!»


عبور از خود/ محمود دولت آبادی/ نشر چشمه/ چاپ دوم زمستان 1397/ 117صفحه/ قیمت: 16هزارتومان

▫️t.me/klidar   ▫️klidar.ir



دیدگاه های شما