مقایسه ترجمه

15 اسفند 1397


📒جنایت و مکافات/ فئودور داستایوسکی/ مترجم: اصغر رستگار/ نشر نگاه
📕جنایت و مکافات/ فیودور داستایفسکی/ مترجم: احد علیقلیان/ نشر مرکز
@klidar

📒بعد از ظهرِ یک روز داغ اوایل ژوئیه، مرد جوانی که در طبقه آخر ساختمانی در کوچه‌ی نجارها اتاقکی داشت، از در ساختمان بیرون آمد و مثلِ این که دل به شک باشد، سلانه سلانه در جهت پل کوکوشکین به راه افتاد.
ص 13

📕نزدیک غروبی گرم و دم کرده در اوایل ژوئیه مرد جوانی از اتاقکی اجاره‌ای در کوچه‌ی س ـ ی بیرون آمد و به خیابان رفت و آهسته، گویی با تردید، به طرف پل ک ـ ن راه افتاد.
ص 17

ا🔹🔸ا

📒و قوری ترک خورده‌اش را که پر از چای جوشیده بود، با دو حبه قند زنگاری، جلوِ رویش گذاشت.
راسکولنیکف جیب‌هایش را گشت (آخر با کفش و لباس خوابیده بود)، کمی پول خرد از جیب در آورد و گفت: «بیا، خواهش می‌کنم این‌ها را بگیر، ناستاسیا، برو برایم یک دانه نان سفید بخر...بعد...ببین می‌توانی یک دانه هم سوسیس از کالباس‌فروشی بخری ـ یک چیز ارزان.»
ص 47

📕قوری ترک‌خورده‌ی خودش را که پر از چای کهنه جوش بود با دو حبه قند زرد جلو او گذاشت.
جیبش را گشت (با لباس خوابیده بود) و یک مشت سکه‌ی مسی در آورد و گفت: «بیا، ناستاسیا، لطفا این را بگیر برو برایم یک نان بخر. و از گوشت خوک‌فروشی هم مقداری کالباس بخر، ارزان‌ترینش.»
ص 50

ا🔹🔸ا

📒«اما قاتل هم عجب جانور زرنگ و مجربی بوده! بنازم به این جرئت و اراده!»
رازومیخین وسطِ حرف او دوید که: «اشتباه تو همین‌جاست! همین‌جاست که به بیراهه رفته‌ای! من نه از زرنگ بودنش حرفی زدم نه از مجرب بودنش. اتفاقا به احتمال زیاد ناشی و تازه کار بوده!»
ص 203

📕«باید ناقلای زرنگ و با تجربه‌ای باشد! چه شجاعتی! چه اراده‌ای!»
رازومیخین حرفش را قطع کرد: «اما این‌طور نیست، نکته دقیقا همین‌جاست! این چیزی است که همه‌ی شما را گمراه می‌کند. می‌گویم که نه زرنگ است، نه با تجربه، و این مسلما اولین بارش بود!»
ص 205

ا🔹🔸ا

📒«حالا آن‌ها چشمشان به دست شماست. درست است که پیش از این هم چشمشان فقط به دست شما بوده ـ پدرتان که خرج میخوارگی‌اش را هم از شما می‌گرفت ـ اما حالا... حالا چی به سر شما می‌آید؟»
ص 420

📕«همه‌ی آن‌ها در دست شما هستند. درست است، قبلا هم دست شما بودند. و پدر مرحوم‌تان برای پول خمارشکن پیش شما آمد. خوب، حالا چه به سر شما می‌آید؟»
ص 420

ا🔹🔸ا

📒با این که اصلا دلش رضا نمی‌داد، کم‌کم مجبور شد پیشامدی را که تا دیروز واهی و دور از واقع می‌دانست، حالا واقعیتی مسلم و انکارناپذیر بداند. با همه‌ی ناباوریش، دریافته بود که: آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت! اژدهای زخم خورده‌ی غرور، سراسر شب، آتش به قلبش ریخته بود.
ص 475

📕با ناخشنودی فراوان ناچار شد کم کم چیزی را که حتی دیروز به نظرش رویدادی کم و بیش خیالی می آمد همچون عملی انجام شده و برگشت ناپذیر بپذیرد که به رغم واقعی بودن هنوز تا حدی باورنکردنی بود. مار سیاه نخوت نیش‌خورده‌اش سراسر شب قلبش را مکیده بود.
ص 476



دیدگاه های شما