مقایسه ترجمه من او را دوست داشتم

31 فروردین 1398


#مقایسه_ترجمه

📘من او را دوست داشتم/ #آنا_گاوالدا / مترجم: #الهام_دارچینیان
📙 دوستش داشتم/ #آنا_گاوالدا / مترجم: #ناهید_فروغان

📚@klidar

📘چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه‌قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
ای کاش ساعت شنی داشتم.
آخرین باری که هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم، من شروع کردم، من او را بوسیدم. در آسانسور خیابان فلاندر.
او هم مخالفتی نکرد.
چرا؟ چرا گذاشت زنی که دیگر دوست نداشت، او را ببوسد؟
چرا مرا در آغوش گرفت؟
ص 35

📙چقدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دوست داریم، از یاد ببریم؟
چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشیم؟
کاش کسی به من ساعتی شنی می‌داد.
آخرین باری که همدیگر را در آغوش گرفتیم خوب به یاد دارم. در آسانسوری در خیابان فلاندر بود.
گذاشت ببوسمش.
چرا این کار را کرد؟ او که دیگر دوستم نداشت.
هیچ نمی‌فهمم.
ص 23


ا🔹🔸ا

📘خودمان را هرطور که می‌شد با تکان دادن، ادای رقص درآوردن خشک کردیم.
بلوز خواب، جوراب، کفش، پلوور، پیراهن بلند خواب، و باز هم ژاکت. دخترکانم پایین رفتند تا سوپ‌شان را بخورند. جریان برق قطع شد، بابار* با آسانسور اسباب‌بازی باربی‌اش بازی می‌کرد و ماریون با چشمان از حدقه درآمده او را نگاه می‌کرد.
ماریون زد زیر گریه.
ص 51

*بابار: به دلیل علاقه‌ی مفرط لوسی به عروسک‌های باربی، مادر به کنایه به او می‌گوید بابار.


📙رقص‌کنان خودمان را خشک کردیم.
لباس خواب، جوراب، پولیور، رب دوشامبر و یک پولیور دیگر پوشیدیم.
بیبندوم‌های* من رفتند پایین تا سوپ‌شان را بخورند. وسط قصه‌ای که می‌گفتم ـ درست وقتی بَبَر* جلو چشم غضبناک مستخدم فروشگاهی بزرگ داشت با آسانسور فروشگاه بازی می‌کرد ـ برق رفت. ماریون زد زیر گریه.
ص 39

*بیبندوم(bibendum): نماد کارخانه‌ی لاستیک سازی میشلن که آدمی چاق و چله است.
*بَبَر (babar): شخصیت اصلی داستانی فرانسوی به نام قصه‌های ببر، نوشته ژان دبرونهوف.

ا🔹🔸ا

📘سیمون خیلی محکم دست مرا فشرد؛ در نگاهش دنیایی مهر و خوبی دیدم. چشم‌هایش مثل دو تیله خاکستری رنگ، درخشان از هوش، زندگی و ملایمت، وقتی دوباره می‌نشستم، به فرانسواز نزدیک شد تا ببوسدش و در آن موقع می‌دانی چه کرد؟
- نه.
- چهره‌ی این عروسک شکسته را میان دستانش گرفت. گویی می‌خواست در نهایت شور و حرارت او را ببوسد، و از این فرصت استفاده کرد تا کلاه گیس او را درست کند. فرانسواز تند شد، از او خواست کمی مواظب رفتارش باشد، به هر حال من رئیس او بودم؛ سیمون خندید و به بهانه خریدن روزنامه غیبش زد.
ص 144

📙...دستم را محکم فشار داد و من در نگاهش تمام خوبی دنیا را دیدم. دو چشم گرد خاکستری، باهوش، زنده و مهربان داشت. وقتی داشتم سرجایم می‌نشستم، برای بوسیدن فرانسواز خم شد و می‌دانی چکار کرد؟
«نه.»
« آن صورت عروسکی درهم شکسته را میان دست‌هایش گرفت، انگار بخواهد به گرمی ببوسدش، و از فرصت استفاده کرد و کلاه گیسش را مرتب کرد. فرانسواز اوقات تلخی کرد و از او خواست رعایت کند. گفت به هر حال من رئیسش هستم. مرد خندید و به بهانه‌ی خریدن روزنامه راهش را کشید و رفت.
ص 143

📌 هر دو مترجم، کتاب را از متن فرانسوی ترجمه کرده‌اند.



دیدگاه های شما