این کتاب را ممنوع کنید

30 اردیبهشت 1398


 

"ایمی‌آن" دانش‌آموز مدرسه ابتدایی، یک روز خوش و خرم می‌ره به کتابخانه‌ی مدرسه تا کتاب محبوبش رو دوباره امانت بگیره. اما اون کتاب سر جاش نیست!!! خانم کتابدار می‌گه که انجمن مدرسه اون کتاب رو ممنوع اعلام کرده، چون از نظر اون‌ها این کتاب برای بچه‌ها بدآموزی داره. یعنی کتاب "فرار به موزه‌ی نیویورک"، یا کتاب "کاپیتان زیرشلواری" یا " خدایا آنجایی" یا "ماتیلدا" چه چیز بدی داشتن که ممنوع شدن؟

ایمی‌آن به جلسه انجمن اولیای مدرسه می‌ره و متوجه می‌شه به جز اون کتاب، چندین کتاب دیگه هم از توی کتابخونه جمع شدن و مادر یکی از همکلاسی‌هاش درخواست این کارو داده.

ایمی اون کتاب رو می‌خره و به دوست کنجکاوش امانت می‌ده، یک همکلاسی دیگه میگه که من یکی دیگه از این کتاب‌های ممنوعه رو دارم و این‌طوری کم‌کم کتاب‌های ممنوع شده از کتابخونه‌ی مدرسه رو گردآوری می‌کن تا بچه‌ها یواشکی بخونن.

اما این کافی نیست، چون خانم اسپنسر کتاب‌های بیشتری رو نامناسب تشخیص میده و کار خیلی بیخ پیدا می‌کنه. بچه‌های کلاس چهارم همه‌ی تلاششون رو می‌کنن تا اعتراضشون رو نسبت به این کار نشون بدن اما....

در این بین ایمی‌آن به جز مشکل کتاب‌های ممنوعه، توی خونه هم خیلی خوشحال نیست. موضوع خیلی پیچیده نیست ولی اون نمی‌دونه چطور می‌تونه حرفشو بزنه و باید یاد بگیره روش‌های مسالمت‌آمیزتری برای رفع مشکلات خانوادگی وجود دارن.

کتابو که خوندم با خودم گفتم یعنی ممکنه بچه‌های ما هم یک روزی این مدلی فکر کنن؟ این‌که تبعیض و زورگویی رو قبول نکنن و دنبال راهی برای حل مشکلاتشون باشن. البته بعدش به این فکر کردم که مگه ما این‌جا همچین سلسله مراتبی داریم که بچه‌ها بتونن توی انجمن نظر بدن و قوانینی باشه که بهشون اجازه بده حرفشون رو بزنن؟!

 

#چند_سطر_کتاب

سعی کردم اسم بقیه‌ی کتاب‌های فهرست را به یاد بیاورم. «اسمش "منتظر آمدن هلن باش" نیست؟»

«خودشه! مامانم می‌گفت این کتاب محبوب بچگی‌ش بوده. خدایا! امیدوارم هیچ وقت مدل موهاش اون جوری نبوده باشه، اصلا مدل خوبی نیست.»

"منتظر آمدن هلن باش" یکی از از کتاب‌های توی فهرست بود که من نخوانده بودم. پرسیدم: «می‌تونم قرض بگیرمش؟»

ربکا و دنی با تعجب به من نگاه کردند. دنی گفت: «اوم، البته. آره. فردا میارمش.»

ربکا نگاه معنی‌داری به من کرد.

بهش گفتم: «فقط می‌خوام اون کتاب رو بخونم.»

ربکا به دنی گفت: «من هخم می‌خوام بخونمش»

از گوشه چشم نگاهش کردم. واقعا می‌خواست آن کتاب را بخواند؟ یا فقط از لج من این را گفت؟

دنی با بی‌اعتنایی شانه‌هایش را بالا انداخت. «باشه. حتما فردا می‌آرمش.»

به ربکا گفتم: «می‌تونی بعد از من بخونی‌ش، تو اول باید "فرار به موزه‌ی نیویورک" رو بخونی.»

دنی پرسید: «اینها واقعا کتاب‌های خوبی‌ان؟»

چند ثانیه طول کشید؛ ولی بالاخره واقعیت به موهای کلاه‌خودی دنی نفوذ کرد. سرش را به علامت تایید تکان داد. «آره. آره شرط می‌بندم کلی چیزهای خوب توشون باشه. مثل همه‌ی اون کانالای تلویزیونی که مامان و بابام نمی‌ذارن نگاه کنم.»

ص 40

 

📕این کتاب را ممنوع کنید/ نویسنده: الن گرتز/ مترجم: #سارا_عاشوری/ #نشر_پرتقال/ قیمت: 22 هزار تومان

یادداشت از: کلیدر/ مهرنوش چمنی

عنوان اصلی: ban this book

نویسنده:  Alan Gratz



دیدگاه های شما