معرفی رمان پنهان

30 اردیبهشت 1398


 

حتما می‌دونید که رمان "ملت عشق" همچنان در بین کتاب‌های پرفروش هست و کلی طرفدار داره. البته هستن کسانی که مثل من چندان از این کتاب خوششون نیومد. چون بحثش مفصله بریم سراغ معرفی امروز.

کتاب "پنهان" اولین رمان الیف شافاک، در سال 1997 نوشته شده و جوایزی هم گرفته. حالا که رمان پنهان رو خوندم واقعا نمی‌دونم چرا این کتاب بیشتر از ملت عشق شهرت پیدا نکرده!

"پنهان" از نثر قوی و داستان‌پردازی خوبی بهره برده. فضایی اسرارآمیز و عجیب مثل قصه‌های هزار و یک شب، مردم مرموز و پر جنب و جوش، رازهای سر به مهر و شخصیت‌های جالب کمی داستان رو پیچیده می‌کنه. داستان به صورت یک پازل پیش می‌ره. شخصیت‌ها و مکان‌ها به ترتیب معرفی می‌شن و کم‌کم به هم مرتبط می‌شن. در واقع برای این‌که بدونین آخر ماجرا چی می‌شه راهی ندارید جز این‌که کتاب رو تا آخر بخونید، مدتی رو در تکیه درّی بابا سر کنید، بعد با هفت پیرزن آشنا بشید و بعد.....

حضور اقلیت‌های جنسی در این فضا و رمان هم جالب بود و این‌که هرکدوم نقش مهمی رو در داستان داشتند. از چیزهای دیگه‌ای که خیلی در این کتاب دوست داشتم، نقش پررنگ خواب و کابوس بود! کابوس‌هایی که هرکدوم حکایتی جدا هستند.

توی این کتاب، شخصیت‌ها هر کدوم برای خودشون دنیایی جداگانه محسوب می‌شن و راحت نمی‌شه از هیچ‌کدوم گذشت. هرقدر فکر می‌کنم یادم نمیاد فضای این کتاب رو جای دیگه‌ای دیده باشم، در عین حال آشناست. اشاراتی میشه که داستان در دوران عثمانی رخ می‌ده و شخصت‌ها مسلمان هستند اما این‌ها فقط بستری برای روایت داستان‌اند. ترکیبی از فانتزی، عرفان، ماجراجویی و خرافات و دانش قدیمی مردم، ویژگی خاص این کتاب محسوب میشه. گرچه در آخر چند سوال بی‌پاسخ برام باقی موند، اما شاید اگر دوباره کتاب رو بخونم متوجه بشم.

 

البته این نکته رو بگم که ترجمه‌ی این کتاب چندان مورد پسند نبود. بعضی بخش‌ها رو چند بار خوندم اما باز هم گنگ بود و بعضی جاها اشتباهاتی وجود داشت که نیازه پیش از چاپ بعدی، بازبینی بشه.

یه جا هم وسط ماجراهای جادویی و مرموز دوران عثمانی نوشته شده بود که: از توی خانه پسربچه‌ای با صورت کک‌مکی و چشم‌های زیتونی و سری که با نمره‌ی صفر تراشیده بود بیرون آمد. ص 127

نمی‌خوام مته به خشخاش بذارم ولی نمره صفر؟! نمی‌شد بگه سرش را با تیغ تراشیده بود یا سرش را تیغ زده بود؟

 

#چند_سطر_کتاب

رودخانه با دیدن او به خروش آمد. سلام داد. «پنهان! خوش آمدی. چه کار خوبی کردی که آمدی.» صدای نازکی داشت. صدایش شبیه صدای پر شرم دختری بود که مقابل خواستگار ایستاده بود. گفت: «تعریف کن ببینم! کابوس‌هایت را یکی‌یکی برایم تعریف کن، تا همه‌ی کابوس‌هایت را بردارم و به دور دست‌ها ببرم. به سرزمینی که دور از چشم‌ها و درون قلب‌ها بود. بگذار من بار تو را حمل کنم. بی آن‌که شرمگین باشی، بی آن‌که مانعی ببینی، بی آن‌که پنهان شوی، تعریف کن تا احساس سبکی و راحتی بکنی. وقتی تو مثل پرنده‌ها سبک شوی، به جای تو من سنگین می‌شوم.»

ص 40

📕پنهان/ نویسنده: الیف شافاک/ مترجم: #صابر_حسینی/ #نشر_نیماژ/ قیمت: 33 هزارتومان

یادداشت از: کلیدر/ مهرنوش چمنی

@KLIDAR



دیدگاه های شما