آدمکش کور/ مارگارت اتوود

30 اردیبهشت 1398


مارگارت اتوود نویسنده، شاعر، منتقد ادبی، فعال سیاسی و فمینیست سرشناس کاناداییه. «آدمکش کور» سال 2000 منتشر شده و همون سال برنده جایزه بوکر شده. اولین بار هم سال 1388 توسط شهین آسایش به فارسی ترجمه شده.

داستان از دو روایت مجزا تشکیل شده: یکی نوشته‌ها و خاطره‌های «آیریس چیس»، و دومی داستان آدمکش کور که توسط خواهرش «لورا چیس» نوشته شده. آیریس در دهه نود زندگیش تصمیم گرفته خاطراتش و هرچه به خانواده‌ش گذشته رو بنویسه. خاطرات خواهرش لورای عجیب غریب که وسط زندگی آشفته خانواده چیس به دنیا اومده و کتاب با خودکشی ناگهانی‌ش شروع می‌شه. پدر و مادری که جنگ زندگیشون رو هدف قرار داده و...

و اما آدمکش کور. این بخش داستان هم در دو روایت مجزا جلو می‌ره. روایت اول معاقشه‌های مخفیانه یه زن با یه مرد فراریه. و روایت دوم داستان اصلی آدمکش کور که ساخته تخیل مرد برای زنه که کلا در یک فضای دیگه اتفاق می‌افته. در لابلای این روایت‌ها، خبرهایی از زندگی و مرگ خانواده چیس از روزنامه‌های مهم کشور گزارش می‌شه که به روند کلیت داستان کمک می‌کنه.

این اولین کتابیه که از خانم اتوود می‌خونم و باید اعتراف کنم محشره! شاید چهل پنجاه صفحه اول فقط یه سری جمله مبهم می‌خوندم و هنوز روایت‌ها به دستم نیومده بود. اما کم‌کم که جلو رفتم هم سبک نوشتن دستم اومد و هم ابهامات رفع شد و لذت بردم. 

راستی واسه اونایی که دنبال لیست و کتاب‌های خونده شده قبل مرگ و فلان هستن بگم که این کتاب رتبه 63 در لیست 1001 کتاب سایت آمازونه که باید خونده بشه.

 

چند سطر کتاب

شب‌ها لورا یواشکی به اتاق من می‌آمد و تکانم می‌داد تا بیدار شوم، بعد می‌آمد توی تختخوابم. نمی‌توانست بخوابد. به‌خاطر خدا نمی‌توانست بخوابد. تا موقع تشییع جنازه مادر با خدا رفیق بود. معلم روزهای یک‌شنبه‌ی کلیسایِ متدیست که مادر ما را به آن می‌فرستاد و بعد هم رنی به فرستادن ما به آن‌جا ادامه داد می‌گفت، خدا دوستتان دارد، و لورا حرفش را باور کرده بود. اما حالا دیگر چندان مطمئن نبود. 
می‌خواست بداند خدا دقیقاً کجاست. معلم روز یک‌شنبه گفته بود، خدا همه جا هست، و حالا می‌خواست بداند: خدای توی خورشید است، توی ماه است، توی آشپزخانه است یا توی حمام یا زیر تخت است؟ (رنی گفت: «دلم می‌خواهد آن زن را خفه کنم.»)، لورا نمی‌خواست که خدا به طور ناگهانی جلوش ظاهر شود، با توجه به رفتار اخیر خدا مشکل نبود بفهمیم چرا لورا این‌طوری شده بود. رنی یک شیرینی پشت سرش قایم می‌کرد و می‌گفت، چشم‌هایت را ببند و دهانت را باز کن تا چیزی که انتظارش را نداشتی به تو بدهم، اما لورا دیگر به حرفش گوش نمی‌کرد. می‌خواست چشمانش باز باشد. اعتمادش را به رنی از دست نداده بود؛ از چیزی که نمی‌دانست خوشش نمی‌آمد. 
شاید خدا توی اشکاف جاروها بود. ظاهرا بهترین جا برای خدا بود. مانند یک عموی غیرعادی ‌آن‌جا به کمین نشسته بود، اما مطمئن نبود: خودش ندیده بود و می‌ترسید در اشکاف را باز کند. معلم روز یک‌شنبه گفته بود: «خدا در قلب آدم است.» و این حرف کار را خراب‌تر کرد. چی می‌شد اگر در اشکاف جاروها اتفاقی می‌افتاد مثلا درش قفل می‌شد. 
ص 184


آدمکش کور/ مارگارت اتوود/ مترجم: شهین آسایش/ نشر ققنوس/ چاپ دهم 1397/ 655 صفحه/ قیمت: 65 هزارتومان

یادداشت از: کلیدر/ سعیده تیموری


عنوان اصلی: The Blind Assassin
نویسنده: Margaret Atwood


@KLIDAR



دیدگاه های شما