داستان‌های خوب برای پسران بلندپرواز/بن بروکس

31 فروردین 1398


کتاب "داستان‌های خوب برای دختران بلند پرواز"  رو حتما یادتونه. حالا نسخه پسرانه‌ی اون رو براتون معرفی می‌کنیم. البته عنوان اصلی این کتاب اینه: "داستان‌هایی برای پسرانی که جرات داشتند متفاوت باشند، داستانی واقعی از پسرانی شگفت‌انگیز که بدون کشتن اژدها دنیا را تغییر دادند."
الان که فکرشو می‌کنم می‌بینم حق داشتن اسم کتابو عوض کنن. از نفس افتادم!!

این کتاب هم مثل دختران بلند پرواز، داستان‌هایی یک صفحه‌ای از پسرانی هست که قدم‌های بزرگی در زندگیشون برداشتند. شاید شما هم من مثل خیلی از این آدم‌ها رو نشناسید، چون کمتر اسمشون به گوش خورده. البته نه همه‌ی اون‌ها. در این بین افرادی مثل اسپیلبرگ، بیل گیتس، جان لنون و مسی، شهرت زیادی دارند، اما پسرانی هم هستند که شجاعت انجام تغییر در زندگی خودشون و دیگران رو داشتن و گاهی حتی جونشون رو در این راه دادند.

پسرانی که برخلاف ابرقهرمانان همیشگی، هیکل آنچنانی و زور بازو و تیپ خاص نداشتند، اما نشون دادند برای انجام کارهای بزرگ، نیازی نیست ویژگی بدنی خاصی داشته باشید.
📌امیدوارم این کتاب درگیر سانسور نشده باشه، مثلا زندگی الن تورینگ، نابغه‌ی همجنسگرای انگلیسی.

چند سطر کتاب

اقبال مسیح در چهار سالگی در یک کارخانه‌ی فرش‌بافی در پاکستان شروع به کار کرد. مادرش مریض شد و از صاحب کارخانه 100 دلار برای عمل جراحی قرض کرد اما نتوانست پول را پس بدهد. در عوض مجبور شد اقبال را به عنوان برده به صاحب کارخانه بدهد.
اقبال مجبور بود ساعت‌ها در جایی کوچک و بسیار گرم و پر از وسایل خطرناک و پر سر و صدا کار کند. باید بی‌وقفه کار می‌کرد و اگر کند کار می‌کرد تنبیه می‌شد.
اقبال ده ساله بود که فرار کرد. از پلیس کمک خواست و همه چیز را تعریف کرد. پلیس به جای آنکه کمکی بکند او را به کارخانه برگرداند و از صاحب آنجا درخواست مژدگانی کرد. این بار اقبال را با زنجیر به دستگاه فرش بافی بستند تا نتواند فرار کند.
یک روز آگهی دیواری سازمانی به نام «جبهه‌ی آزادی کارگرانِ در بند» به چشمش خورد که هدفش نجات مردم از بند اسارت بود. اقبال پنهانی با آنها تماس گرفت. آنها به او گفتند که برده‌برداری به پایان رسیده است و همه‌ی برده‌ها آزاد به حساب می‌آیند.
با کمک «جبهه‌ی آزادی کارگران در بند» اقبال و چند نفر دیگر از کودکمان کارخانه اجازه یافتند کارخانه را ترک کنند. اما در همه جا چنین نبود. بیشتر کارخانه‌داران قوانین جدید را نادیده می‌گرفتند و کودکان را در کمارخانه‌هایشان حبس می‌کردند و با زنجیر به ماشین‌های پرسروصدا می‌بستند. 
اقبال آزادی را وظیفه‌ی خود قرار داد.
او پنهانی به کارخانه‌ها می‌رفت و با کودکانی که در آنجا حبس شده بودند از حقوقشان حرف می‌زد. در نشست‌ها و اجتماعات خطاب به صاحبان بنگاه‌ها و کارخانه‌ها به نفع کودکانی که به بردگی گرفته شده بودند سخن می‌گفت. حتی او را با هواپیما به سراسر دنیا می‌بردند تا در مورد وضعیت وخیم خودش و امثال خودش صحبت کند.
اقبال در سال 1995 به دلیل اعتراض علنی به صاحبان کارخانه‌ها به قتل رسید. او تا آن موقع به نجات زندگی بیش از سه هزار کودکِ در بند کمک کرده بود، کودکانی که احساس می‌کردند گویی فراموش شده‌اند.
ص 30

داستان‌های خوب برای پسران بلندپرواز/بن بروکس/ برگردان: ممعصومه کلاگر/ نشر نو/ چاپ اول، 1397/ شمارگان 4400 نسخه/ 200 صفحه/ قیمت: 37 هزار تومان
@KLIDAR



دیدگاه های شما