بی‌کتابی/ محمدرضا شرفی خبوشان/ نشر شهرستان ادب

31 فروردین 1398


کتاب «بی کتابی» یه رمان تاریخیه که برمی‌گرده به دوره مشروطه. اما نمی‌خواد در مورد موضاعات تکراری که از مشروطه شنیدید و خوندید بگه. این رمان به موضوع «کتاب» در اون دوران پرداخته. راستش اولش که خوندم متوجه نشدم که "لسان‌الدولهِ" داستان واقعیه و بیشتر اتفاقات ریشه در واقعیت داره. 

اوضاع از این قراره که ناصرالدین‌شاه کتابخانه‌ی بزرگی داشته و طی هر سفری که داشته یه نسخه خطی ارزشمند به کتاب‌خانه‌ی خفنش اضافه می‌کرده. بعد که مظفرالدین شاه به عرصه میاد و شاه مملکت میشه، کتابداری این کتابخانه سلطنتی رو به "لسان‌الدوله" می‌سپره. لسان‌الدوله عزیز، با سواستفاده از بی‌خبری شاه از اوضاع کتابخانه، دست به تاراجی بزرگ می‌زنه و بیش از  5 هزار جلد رو به سرقت می‌بره. (متن کامل رو از مجله بخارا  (http://bukharamag.com/1390.05.21405.html)بخونین، من خلاصه‌اش کردم)

"میرزا یعقوب" شخصیت اصلی کتاب، یک دلال کتابه، یا بقول نویسنده «آنتیکه‌خر». میرزا یعقوب عاشق نسخه‌های خطی و چاپ سنگی کتاب بوده و برای دستیابی به این کتاب‌ها حاضر هزینه‌های زیادی کنه. البته نه عاشق محتوای کتاب‌ها، بلکه عاشق جلد و رسم و خط کتاب‌ها، بقول معروف «کتاب باز». 

خب مسئله‌ای که نویسنده از مشروطه و به توپ بستن مجلس و غیره گذر کرده تا بگه، به نظر میاد ارزش کتاب در اون دوران بود. بیشتر شخصیت‌ها از جمله میرزا یعقوب به کتاب، دید جنس عتیقه داشتن و محتوای کتاب‌ها اصلا مدنظر نبوده. سوالی که برای من پیش اومد این بود که ارزش کتاب‌ها از صد سال پیش چه فرقی کردن؟ 

دید تاریخی کتاب رو خیلی دوست داشتم و حتی ادبیاتش. کتاب به همون سبک صحبت کردن صد سال پیش عصر قاجار نوشته شده. توصیفات عالی داشت ولی به نظرم نظم نداشت مشخص نبود دقیقا چه چیزی داره روایت می‌شه. بعضی قسمت‌ها واقعا نیازمند این بودم که بیشتر توضیح داده می‌شد و بعضی قسمت‌ها توضیحات اضافه بود. مثلا خوندن ده بیست صفحه روایت دید زدن کلفت‌های لخت از چشم میرزا یعقوب، برای من لطفی نداشت. 

در آخر بگم که این کتاب جایزه جلال آل احمد رو برده و اگه قصد داشتین این کتاب رو بخونید حتما به فرهنگ لغت (یا به گوگل جان) دسترسی داشته باشین. 

 

چند سطر کتاب

 

هنوز در ایران چهار فرسنگ خط آهن هم نیست. در خاک ترکستان خط راه‌آهن از چهل فرسنگ راه، سبزی و یخ حمل می‌کند، چه جای مال‌التّجاره؟ ده سال دیگر یک ذرع زمین آن خاک، یک خروار اراضی ایران ارزش خواهد داشت. الحال نصف رعیّت ایران در آن خاک سکونت اختیار کرده و جلای وطن کرده‌اند.

این وطن را می‌خواهم چه‌کار وقتی دست یک عده دزد و عمله‌ی جهّال سفّاک است؟ مگر از دست این‌ها می‌شود ایران را خلاصی داد؟ کی خلاصی دهد؟ یک مشت جهّال دیگر بیایند جای یک مشت جهّال دیگر را بگیرند، بدتر از قبلی‌ها؟ کی دانشش را دارد که این مملکت را اداره کند؟ کو دانایی؟ کو عشق به کتاب؟ کتابدار ما که دزد باشد، قضیّه معلوم است. این اجنبی‌ها که پیشرفت کردند، بی‌خود نیست. چون کتاب دوست دارند. مگر همین روس، در اردبیل، اوّل کارش بار زدن کتابخانه‌ی شیخ صفی نبود؟ همین الان مشتری‌های من و خواستاران کتاب، جز شارژدافر روس و جنرال قونسول انگلیس و هولند و فرانسه و اطریشند؟ ما فقط سرمان به الفیّه و شلفیّه گرم است.
ص 53


 بی‌کتابی/ محمدرضا شرفی خبوشان/ نشر شهرستان ادب/ رقعی/ چاپ چهارم بهار 1397/ 248 صفحه/ قیمت: 20 هزار تومان

یادداشت از: کلیدر/ سعیده تیموری

@KLIDAR



دیدگاه های شما