معرفی کتاب حصار و سگ های پدرم

25 آذر 1397



وقتی خبر انتشار این کتاب رو دیدم، توضیحات مترجم من رو کنجکاو کرد که این کتاب رو بخونم. توی خبر گفته شده بود این کتاب بعد از سیزده سال بالاخره مجوز انتشار گرفته! و این‌که پیش ازاین، کتاب چاپ شده اما در دوران احمدی نژاد اونو خمیر کردند. سرگذشت کامل این ترجمه رو می‌تونید در لینک اصلی بخونید.

این کتاب کوچیک و عجیب و غریب، از زبان مردی روایت می‌شه که  پسر ارشد یک مرد شهوت‌ران و زنباره است و به همراه زنان بیشمار پدرش و خواهران و برادران، داخل یک شهرک مانند که دورش رو حصار گرفته، زندگی می‌کنند. این محل که همیشه از اون به نام حصار یاد میشه، یک جور زندانه که تمامی موجودات مذکر داخل اون، از آدم گرفته تا اسب و گربه و غیره، اخته شدند! همه به جز پدر که دائم زنانی رو می‌گیره و طلاق میده.

داستان با مرگ پدر شروع می‌شه، در واقع با قتلش! پسر ارشد، پدرش رو به قتل رسونده و حالا حیران و سرگردانه. پدر داستان یک جورهایی نماد استبدادی به نظر میاد، که همه چیز رو از دید جنسی می‌بینه! همه‌چیز برای همه‌کس حرامه، به جز خودش. پدری که به خودش اجازه داده همه ابعاد زندگی خانواده‌ش رو تحت کنترل داشته باشه. زندانی‌هایی که از وضعیتشون ناله می‌کنن، اما کاری انجام نمی‌دن و فقط نگاه می‌کنن. زندانی‌هایی که حتی پس از مرگ پدر هم جرات این‌که خودشون باشن رو ندارن.

این کتاب حرف زیاد برای گفتن داره، ولی جا نمیشه. فقط این رو بگم که روایت داستان سر راست نیست و مدام بین گذشته و حال در نوسانه، لحن داستان هم ممکنه کمی کار رو در ابتدا سخت کنه اما خیلی زود بهش عادت می‌کنید.

الگوهای روان‌شناختی زیادی داخل این داستان گنجونده شده. از رابطه پدر و پسر گرفته تا برخورد پدر با دخترانش، و حیواناتش... افسارگسیختگی اعضای حصار بعد از مرگ پدر، پریشان حالی پسر پدرکش....مهم‌ترین اون که مترجم هم در مقدمه‌ی کتاب گفته، روایت توتم و تابوی فروید هست و به اصل پدرسالاری می‌پردازه.

و در آخر واقعا به نشر چشمه تبریک میگم که این کتاب رو با سانسور کم منتشر کرده. خسته شدم بس که مجبور شدم نصف ماجرای کتاب‌ها رو حدس بزنم یا اینکه با داستانی تحریف شده مواجه باشم.

◀️ #چند_سطر_کتاب

شب‌ها هم پدر وقت و بی‌وقت از خواب می‌پرید. چراغ را برمی‌داشت و بی سر و صدا روی نوک پنجه‌ی پا همه‌ی سوراخ و سمبه‌های حصار را وارسی می‌کرد. برای هر دری کلیدی داشت. همه‌ی اتاق‌ها، سبد نان و گنجه‌ها، سوراخ و پستوها و جاهای تاریک را می‌گشت. سرش را توی چاه می‌کرد. خیلی خوشحال می‌شد از این که ماه در ته چاه خفه شده است. ولی وقتی که سرش را بلند می‌کرد، ماه باز هم با خنده‌ای آرام و تمسخرآمیز به او نگاه می‌کرد. لب حوض می‌رفت و آب را به هم می‌زد تا در آن جا هم چهره‌ی ماه را به هم بریزد. از آنجا سوی جایگاه آخورها می‌رفت. لانه‌ی مرغ‌ها، لانه‌ی سگ و گربه‌ها، چاله‌های زیاد خرگوش‌های زیر ایوان، حتا قفس بلبل‌ها، داخل حمام و دستشویی‌ها، دو سه بار همه را می‌گشت و می‌رفت توی طویله‌ها. بعد از همه‌ی این‌ها، روسری و لچک نازکی را خیس می‌کرد و به آرامی می‌رفت به اتاق خواهرانم. با دقت به آنها و حرکت لب‌هاشان و پچ‌پچ خفه‌ی توی خواب‌هایشان خیره می‌شد و گوش می‌سپرد. 
ص 34

📘 حصار و سگ های پدرم/ نویسنده: شیرزاد حسن/برگردان: #مرریوان_حلبچه_ای/ 107 صفحه/ #نشر_چشمه

یادداشت: کلیدر/ مهرنوش چمنی
@KLIDAR



دیدگاه های شما