حیدر یغما (شاعر خشتمال نیشابوری)

30 تیر 1397


نیم نظری به شعر و زندگی حیدر یغمای نیشابوری
*امید مهدی‌نژاد

لینک مطلب: http://rahmag.ir/content.php?id=1594


گاهی متهمّش می‌كردند كه شعرهای مهجور قدما را می‌دزدد و پس و پیش می‌كند و به اسم خودش به خلق الله قالب می‌كند. گاهی هم شعرهایش را می‌دزدیدند و بدون پس و پیش كردن به اسم خودشان به خلق‌الله قالب می‌كردند.
آوانگارد هم بود، موهایش را شانه نمی‌زد و به‌جای ژل از سرش گِل می‌چكید. با همان لباس مندرس خاك‌آلود كه لباسش كارگری‌اش بود و كفش‌های پلاستیكی پاره پاره به جلسات ادبی می‌رفت و شعر می‌خواند. بعضی وقتها بیلش را هم با خودش می‌برد و دم در پارك می‌كرد.
كار یغما، این نبود كه دستی به سر و گوش كلمات دستمالی‌شده شاعران دیگر بكشد و آنها را با یك هیئت تألیفی جدید، تحویل جماعت بدهد. او خودش كلمات را شكار می‌كرد و به بند می‌كشید و در قفس شعر به نمایش می‌گذاشت.
نهنگ موج عشقم، در گِل ساحل نمی‌گنجم
شنا باید در اقیانوسم، اندر گل نمی‌گنجم
زبانی آسمانی دارم، ام‍ّا كس نمی‌فهمد
حدیث قدسم، اندر گوش هر غافل نمی‌گنجم
اگر فهم سخن یا درك من ننمود نادانی
عجب نبود كه در اندیشه جاهل نمی‌گنجم
بیابانگرد و صحراورز و دور از مردمم، آری
میان شهر در غوغای بی حاصل نمی‌گنجم
نگارم گفت: بیرون كردم از دل مهر یغما را
بگو: من مرغ كیوان رفعتم،در دل نمی‌گنجم.
كافی است بدانی این شعر فلك فرسا را یك كارگر عامی بی‌سواد ـ حیدر یغمای نیشابوری ـ سروده است، تا لااقل برای لحظاتی باور كنی كه شاعری نه احاطه بر ادبیات قدیم و جدید می‌خواهد، نه اشراف بر قواعد وزن و قافیه و بدیع و بیان، نه آشنایی با مدرنیسم و پست مدرنیسم، نه خیال فع‍ّال، نه زبان مستقل و نه هیچ چیز دیگری از این دست. جانی آزاده می‌خواهد و طبعی وارسته، كه یغما داشت. و آن وقت ما را باش كه دربه‌در به دنبال آنها له‌له می‌زنیم و اینها را بالكل بی‌خیال شده‌ایم.

دستم اندر كار روزی و دهانم پر سرود
اشك شوقم با عرقهای جبین آید فرود
ای خوش آن شاعر كه نان از دسترنج آرد به دست
وی خوش آن عاشق كه ورزد عشق با بود و نبود..
اجدادش از اهالی یزد بودند. پدر و مادرش، وقتی او خردسال بود، به نیشابور كوچیده و همان‌جا ساكن شده بودند. حیدر یغما، در سال 1302 به دنیا آمد و در اسفند 1366 در گذشت.در فقر زاده شد.در فقر زندگی كرد ودر فقر هم در گذشت. فقری، در ابتدا اجباری و در انتها اختیاری. به قول جواد محقق: فقر خود را بر او تحمیل بود. بلكه اوبود كه خود را بر فقر تحمیل كرده بود. خشتمال بود. البت‍ّه این اواخر عملگی و باغبانی هم می كرد...
مرا اكابر دوران سواد یاد نداد
گمانم آنكه فراتر ز من نداشت سواد
چو اوستاد ازل نام اهل دانش را ـ
نمود ثبت، مرا نام از قلم افتاد
به روی آتش سوزان مرا نشستن به
كه بهر پند نشینم به محضر استاد...
بی‌سواد بود، البت‍ّه این اواخر خواندن و نوشتن را نزد خود آموخته بود؛ با خط‍ّی كه گاه خودش هم از خواندن آن عاجز بود. پای درس هیچ استادی ننشسته بود و هیچ علم و فن‍ّی را از راههای مرسوم فرانگرفته بود. گاهی در جلسات قرآن شركت می‌كرد و گاهی هم به محافل ادبی سری می‌زد. گاهی متهم‍ّش می‌كردند كه شعرهای مهجور قدما را می‌دزدد و پس و پیش می‌كند و به اسم خودش به خلق الله قالب می‌كند. گاهی هم شعرهایش را می‌دزدیدند و بدون پس و پیش كردن به اسم خودشان به خلق‌الله قالب می‌كردند. و او چون نه كتابی می‌خواند و نه روزنامه و مجل‍ّه‌ای به دستش می‌رسید، هیچ‌گاه متوج‍ّه نمی‌شد. گاهی به او می‌گفتند كه شاعر نیست و او می‌گفت:
خلق امروز به تكذیب بگیرند مرا
آن زمانم بشناسند كه یغمایی نیست
شاعر انقلاب هم بود، چرا كه هم برای انقلاب اسلامی شعر گفت وهم برای جنگ و شهدا. چه بسا اگر بازار كنگره‌ها در روزگار حیاتش به داغی امروز بود، چندین فقره سكّه هم نصیبش شده بود.
آوانگارد هم بود، موهایش را شانه نمی‌زد و به‌جای ژل از سرش گِل می‌چكید. با همان لباس مندرس خاك‌آلود كه لباسش كارگری‌اش بود و كفشهای پلاستیكی پاره پاره به جلسات ادبی می‌رفت و شعر می‌خواند. بعضی وقتها بیلش را هم با خودش می‌برد و دم در پارك می‌كرد. و با همه این كارها به سرتاپای پرستیژ شاعران رسمی پوزخند می‌زد. می‌گفت:
كاخها از بازوی من سر به چرخ و، می‌كنند ـ
زندگی در گوشه ویران فرزندان من
فقر و درویشی به ارثم از پدر آمد به دست
تا حیاتم هست، هست این تحفه ارزان من
خسته شد بازوی سنگ‌اندازها و بر زمین ـ
سر نگون برگی نشد از شاخه ایمان من.

خود‌ستا خواند یار زیبایم
خود ستودم كه خلق نستایم
خویشتن را ثنا نمودن به
خود ستودن ز بت ستودن به...
شعر یغما حدیث عشق نبود، كه حدیث نفس بود. به شهادت اینكه اكثر عاشقانه‌هایش چندان چنگی به دل نمی‌زند. و تازه، مگر نه اینكه حدیث عشق هم از جهتی حدیث نفس است، نفسی كه با عشق یگانه شده و به «جان» بدل شده و دیگر اساساً خود را در میان نمی‌بیند؟ هر چه هست شعر یغما حدیث نفس است. نفسی گردن‌فراز و سركش، نه در برابر حق‌ّ و حقیقت كه در برابر هر كه جز «او» و هر كه جز «خود». نه در برابر آسمان، كه در برابر زمین. و اگر هم سرود:
من برای نان به به یزدان هم نمی‌آرم نیاز
این من و این پینه‌های دست من ـ برهان من ـ
آن یزدان را می‌گفت كه دیگران به هوای نانی كه می‌فرستد، می‌پرستندش. كه هم خودش در جایی دیگر گفته است:
كافرم خواندند روز بحث كوته‌فكرها
فرق دارد خالق این قوم با یزدان من.
یغما سخنگوی نفسی بود كه در برابر هیچ بنی بشری قد خم نمی‌كرد، آستان‌بوس هیچ درگاهی نمی‌شود و در بین هم‌طرازان و هم‌قطاران هیچ كس را به رسمی‍ّت نمی‌شناسد. این كبر و گردن‌كشی اگر مذموم هم باشد، مذموم‌تر از خلق و خوی شاعرانی نیست كه برای نام و نان به هر دامنی چنگ می‌زنند و شعرشان را به حراج می‌گذارند. یغما، بر خلاف اغلب ما‌ـ مثلاً شاعران این روزگار‌ـ شعر را نه در آینه كلمات شاعران دیگر كه از بطن زندگی یافته بود و لذا شعرش هم اقتباسی نبود. كار یغما، این نبود كه دستی به سر و گوش كلمات دستمالی‌شده شاعران دیگر بكشد و آنها را با یك هیئت تألیفی جدید، تحویل جماعت بدهد. او خودش كلمات را شكار می‌كرد و به بند می‌كشید و در قفس شعر به نمایش می‌گذاشت. همین است كه در شعرهای شاخص یغما كلمات جان دارند، داغند، انگار همین الآن از تنور روح شاعر بیرون آمده‌اند، از شعر بیرون می‌زنند و به سر و روی خواننده پرتاب می‌شوند.
و باید علی معلّم باشی تا در مینی‌بوس سمنان‌ـ دامغان شعرهای یغما را بخوانی و از خود بی‌خود شوی و سرت را به شیشه مینی‌بوس بكوبی و تازه موقع پیاده شدن ببینی كه شیشه غرق خون شده است.2 باید مستعد سوختن باشی تا شعر نیما را بخوانی و آتش بگیری.
این وسط عبث‌ترین كار، این است كه بنشینیم و درباره استقلال یا عدم استقلال زبان، یا قوت و ضعف خیال یغما بحث كنیم، یا اشعارش را به دنبال اغلاط وزنی و بیانی و ... زیر و رو كنیم، یا ببینیم كدام كلمات در شعرش «بسامد بالا» یی دارند و رد‌ّپای كدام شاعران سلف روی كدام ابیاتش مانده است؛ تا فی‌الفور ذیل یكی از سبكهای شعر فارسی دسته‌بندی‌اش كنیم. كسی كه گفته است:
من یكی كارگر بیل به دستم، برمن ـ
نام شاعر مگذارید و حرامم مكنید
پیشاپیش به ریش همه نقدها و تحلیلهایی كه بر شعرش كرده‌اند و خواهند كرد، خندیده است.

بسیارند كسانی كه شعر سروده‌اند، ولی كسی به آنها شاعر نمی‌گوید. و این شاعر نبودن برای آنها باری از تحقیر به همراه دارد. یعنی، اگر شعرشان با معیارهای مقبول شاعری سنجیده شود، نمره قابل قبولی نخواهد آورد، یعنی، شعرشان چندان هم شعر نیست.
اما هستند كسانی هم كه شاعر نبودن، نه مایه تحقیر، كه مایه فخر آنهاست. كسانی كه شأنشان اجلّ از آن است كه نامشان ذیل عنوان « شاعر» برده شود.
به‌راستی امام خمینی(ره) كه دیوان اشعارش هم منتشر شده است، شاعر بود؟ یا شعر سرودن فضیلتی بر فضائل بی شمار امام علاوه می‌كند؟ این چنین نیست، بلكه شعر سرودن امام آبرویی به شعر و شاعری می‌دهد. شعر سرودن امام یعنی امام شعر را آن قدر قابل می‌دیده است كه سخنانش را در قالب آن بریزد و شاعری بر این آن قدر شأنیت داشته است كه بنشیند و با وزن و قافیه و... زور‌ورزی كند و شعر بسراید، این ماییم كه باید به زبان انجام می‌دهد، بلكه برای دورماندن از توق‍ّف است كه مرتكب چنین رخنه و رسوخی می‌شود...
در روزگار ما، شاعران درجست و جوی سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتاده‌اند واز شعور نیز؛ عقل آنان عقل شاعران نیست، عقل دل‍ّالان و كاسبان است، و نوادری چون یغما كه نه سبك می‌شناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل می‌فهمند، نه ایماژ و آبستره‌سازی و نه روشنفكری و آوانگارد بارنی، بشارت دهندگان این اشارتند كه شعر جوششی است كه در جان جنونمندش باید جست؛ و به راستی اگر این جنون، چگونه یك خشتمال می‌توانست حضور خود را با چنین كبریایی اعلام كند:

تنم در وسعت دنیای پهناور نمی‌گنجد
روان سركشم در قالب پیكر نمی‌گنجد

مرا اسرار از این گفت وگو بالاتر است، ام‍ّا
به گوش مردم از این حرف بالاتر نمی‌گنجد

مرا خواب آن زمان آید كه در زیر لحد باشم
سر پرشور اندر نرمی بستر نمی‌گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درویشی
كه در خشخاش خورشید بلند اختر نمی‌گنجد

نشان قبر مگذارید بعد از مرگ یغما را
شهاب طارم اسرار در مقبر نمی‌گنجد.»3

1ـ این قول و تمام اشعار یغما را از كتاب«شاعر خشتمال» نوشته جواد محق‍ّق نیشابوری نقل كردیم.
2ـ العهده علی الراوی، اعلی، یوسفعلی میرشكاك.
3ـ ستیز با خویشتن و جهان، صفحات 63،64 و 65.

 

 

 

 

کانال تلگرامی کلبه کتاب کلیدر: t.me/klidar

********************************************************

 

 


نوشتاری دیگر درباره یغما به نقل از: http://abarshahr.blogfa.com/post-74.aspx  

 

 

سخن اول: حيدر يغما
تولد، 20 دي ماه 1302، دهكده صومعه، از توابع نيشابور
درگذشت، 2 اسفند 1366، نيشابور

حيدر يغما در سنين نوجواني به كار خشتمالي پرداخت و به سبب دايره علاقه به شعر و شاعري به حفظ كردن اشعار پرداخت. او پس از انجام خدمت وظيفه به دهستان خود در حومه نيشابور باز مي گردد و همانجا به كار گل و خشت مالي مي پردازد.
وي در سي سالگي از طريق رفتن به جلسات آموزش قرآن به سوادآموزي پرداخت و طي مدت شش ماه قرآن را فرا گرفت و در خلال همين مدت به فراگيري خواندن و نوشتن فارسي نيز كمر همت بست.
در سال 1349 اشعار مذهبي خود را در كتابي موسوم به «اشك عاشورا» به چاپ رساند و در همان سال نيز مجموعه رباعيات خود را منتشر كرد.
يغما، اشعار خود را غالبا در قالب هاب غزل، مثنوي و قصيده مي سرود. پس از انقلاب اسلامي كتابي تحت عنوان سيري در غزليات حيدر يغما با مقدمه عباس خيرآبادي توسط اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نيشابور در سال 1365 به چاپ رسيد.
پيكر ور را در زمين وسيعي كه بين آرامگاه خيام و عطار است، به خاك سپردند.

 



سخن دوم: يغما، شاعر خشت مال نيشابوري
من يكي كارگر بيل به دستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامــــم مكنيد
بيش از 10 سال است كه يغما در نيشابور زندگي نمي كند و در هيچ جاي ديگر اين دنيا هم زندگي نمي كند. امروز اگر بخواهي او را ببيني با تمام كوشش نبوغ بشري، باز هم كار به جايي نمي رسد. يغما 16 سال است كه روي در نقاب خاك در كشيده، حيدرش مي گفتند و خشتمال بود، مرد بود و آزاده. در تمام روزهاي زندگيش كار كرد و در تمام ايام حياتش شعر گفت.
او در جايي مي گويد:«من از همان روزهاي كودكي كه بزرگترهاي صومعه در شب هاي بي پايان زمستان، دور كرسي، شاهنامه و امير ارسلان مي خواندند، با لذت و ولع گوش مي دادم. شايد مي دانستم شعر در خونم مي جوشد».
از آن روزها تا دوم اسفند 1366 هجري شمسي، حتي يك بار ، نام قدرت، نزاع و خشم را نبرد و حتي يك نظر، چشم از فقر برنداشت. آخرين شب عمرش را زير يك سقف چوبي و در ميان ديوارهاي گلي كه با خشت هاي خودش سامان گرفته بود، خوابيد و چنان آرامشي در درون داشت، كه خوابش تا ابد خواهد پاييد.
در جاي ديگر مي گويد: «نام شناسنامه من «يغما» است. اما مردم هنوز اين را باور كرده اند. گمان مي كنند تخلص من است. مردم در بسياري از موارد گمان مي كنند، مردم اند ديگر!»
تحقيقا هيچ آدمي از ديدنش، جسارتش، محبتش و خشتش پي به شعرش نمي برد، اما از شعرش همه اينها بر مي آيد. در طول 20 سال كه عقل داشتم، مي ديدمش و مي شناختمش، از هيچ انساني بد نگفت و هيچ حيواني را آزار نداد. آدم ها، انسان ها، حيوان ها، هركدام در جاي خود بودند، همه در جاي خود.
حيدر فرزند محمد و كشور يغما، از مهاجران كوير يزد –خور و بيابانك- بو كه دو نسل پيش از حيدر، براي زيارت امام هشتم (ع) به مشهد آمدند و در بازگشت، در ماندند. هر طايفه يه گوشه اي رفت و خانواده حيدر بيگ در صومعه مسكن گرفت.
حيدر، پس از تولد تا 30 سال، آدم خاصي نبود. شايد اصلا آدمي نبود. بچه اي فقير، كودكي شرور، نوجواني نا آرام و عاشق پيشه. جواني كنجكاو، بي سواد و باز هم عاشق، مردي در آستانه نيمه عمر.
هنوز هم به درستي نمي دانم يغما چگونه يكباره آن همه خواندن آموخت و تا آن حد –نه فيلسوف بشود- به برخي رموز و دقايق ادبي، تاريخ ادبيات، علوم ديني و قرآن پي برد. آنچه از خودش شنيده ام اين است كه اين يك روند تدريجي و بطئي بود و در طول ده پانزده سال از «آب، بابا» به سرايش شعر رسيد. مادرم اما اعتقاد ديگري دارد و چون با او مي زيسته، نمي توان يكسره اعتقادش را انكار كرد، اگر چه كاملا هم پذيرفتني نيست.
او مي گويد:«پدرت خواب نما شد. او هيچ نه مي دانست. نه مي خواند، و يكباره ...»
(همسر يغما) سال ها قبل از مرگش به ديگران گفته بود كه حيدر از سربازخانه براي او نامه مي نوشته و مي فرستاده.
و هر چه جستجو كردم كمتر به نتيجه رسيدم. نظر من همان است كه از يغما شنيدم. كوشش سال ها، قريحه ناب، و خواهش بي انتها در دانستن، به اين كار استوارش كرد.
بايد در حدود 40 سالگي، اولين ابياتش را سروده باشد و آخرين شعرش را دو سه روز قبل از مرگ. 24 سال و مي گفت كه 40 هزار بيت شعر دارد. هرگز اين گفته اش را نيازمودم و اشعارش را نشمردم. و آنچه از اين 40 هزار بيت، شعر بشودش ناميد، آنقدر است كه 40 ساعت مدام طول مي كشد بخواني و بفهمي.
بيشترين سطور زندگيش را در عشق نوشته و در سياست، هيچ نگفته است. اما همانگونه كه هر انساني –حتي شاعر هم نباشد- از هر دري سخن مي گويد، اين آشفته فقير و آزاد نيز در همه مقوله، سخن دارد.
سبك اشعارش به تعبير ادبي، سهل و ممتنع است و به روايت عوام، همه فهم. به احتمال قوي نمي توانست مشكل سرايي كند، هر چند از اين كار، نفرت هم داشت. من مي گويم و هيچ استبعادي هم ندارد كه غلط كنم –سوادش محدود بود و دانشش محدودتر. يادداشت هايي در نجوم دارد كه فكاهيانه است. شايد هم به قول خودش پانصد سال ديگر آنها را بايد فهميد. حرف اضافي در اين باب ها زياد داشت، اما، خوب شعر مي گفت، مهربان بود، از آدميت نصيبي برده بود. به هر كه اهل كار نبود –و عمدتا كار يدي- دشنام مي داد و قيد دنيا را زده بود، وقتي مادرش را مي ديد، از ياد گذشته ها به سختي مي گريست و از رنج و فقر بي حد خالي سفرگان، بس شكوه داشت.
يغما را هر كه يك بار مي ديد و مي نشست، هرگز رهايش نمي كرد، و از يك بار بيشتر هر كه، شعرش را مي شنيد و كورفهمي داشت –اگر هم اولين بارش بود- عاشق مي شد.
«من» اضافه مي كنم: عشق يغما زميني بود. اما معشوقه اش خاص نبود. در فرهنگ ما معشوقه اش يافت نمي شد. نه دختران شاهنامه بود كه از ديوار قصر با گيسو بالايشان بكشند، نه از ناپيداي خواجه عبدالله خط ياد گرفته بود، نه بر باريكه هاي تخيل صائب نشسته بود و نه از نكبت ايرج ميراث بر بود.
زن بود، اما، زن بود!
اگر تكه هاي چهره اي را كه يغما در هزاران بيت، شكسته و ريخته، بند زنيم و كنار هم، بچينيم، روي فرشته مي بينيم، يادهاي فراقش را اگر يك كاسه كنيم، تا هجر عرفاني فاصله چنداني نداريم، و گيسوان و لب دلبرش فقط شبيه آدمي است.
مي گويد:«يك روز از كنار خانه اي مي گذشتم. بيل يك دست. قالب خشت دست ديگر. لباسهايم خاك بود. خب، من خشت مي ماليدم. همه اش در خاك زندگي مي كردم ... صداي خواندن قرآن شنيدم. داخل شدم. بيل و قالبم را تكيه ديوار حياط، در اتاق جا نبود. تا قاري بيايد جوان تر ها به خود بودند.
{مي خندد:}
- فقط جاي قاري خالي بود و من چه مي دانستم. رفتم و همانجا نشستم. خنده كه زياد بود! يكي آمد و با عصا شانه ام را خاراند: «هي بلند شو برو مردكه نكبت! اين چه وضع سر و لباس است؟» مرا راند و بيرون آمدم. جسارت كردم دوباره برگشتم. نشستم. اين بار كنار در، و سه سال بعد همان قاري يك روز گفت ملا حيدر! يكي از دوره هايت را به ما بده، مرد حسابي ما رفيقيم!»

قرآن را آموخت. و مي گفت كه فارسي را از كتاب اكابر شروع كرده و تخته سياهش تابلو سردر مغازه ها و قوطي هاي سيگار بوده و بعد كار خشت، كتابخانه ملي و بعد، يكسره بيابان.
اينها را نمي گويم كه فردا از يغما بتي بسازند و هاتف خطابش كنند، يا مجنوني كه همان خشت هم سرش را زياده باشد، مي گويم كه بدانند من اينگونه مي پندارم كه يغما آدم بود، اگر چه خودش از اين داعيه خيلي دور بود. بيابان ها و دشت ها هم هيچ وقت از او شكوه نكردند، كه يغما پايدارترين رفيق راه بود و ديرپايترين رفيق شب هايشان، درخت ها هم از او كينه ندارند، كه او خيلي هاشان را آب و كود داد. گل هاي وحشي هم به او دشنام نمي دهند، كه او مهربان در ميانشان شب هاي بسياري را غنوده بود و به ستارگان آسمان نيشابور چشم دوخته بود. با هيچ چيز به اندازه بيابان انس نداشت و هرگز از شبگردي خسته نمي شد. شعر هايش سراسر ستايش شب است و تنهايي و سكوت و بيابان. اين روستايي زاده، كه از صومعه بيرون آمد وقتي كودك بود، شصت و چهارمين سال زندگيش را در خانه اي كه با خشت دست خودش ساخته بود در حاشيه جاده تهران و در كنار راه روستاي زادگاهش سپري كرد و در ميانه اين شش دهه، چنان تحولي در معناي زندگي و ادبيات و در پيوند انسان و معنويت ايجاد كرد كه ابعادش تا هر گاه كه دفتر ادبياتش زنده باشد و تا هر گاه سنگ مزارش پايدار، در حافظه نقاد بشريت، پرصلابت و استوار، همچون بينالود، مي ماند.
نان اگر بردند از دست تو، نـــــــــــــان از نو بساز
جان اگر از پيكرت بردند، جــــــــــــــان از نو بساز
آب اگر بر روي تو بستند بي باكان دهـــــــــــــــر
تو ز اشك ديدگان، جـــــــــــــوي روان از نو بساز
سركشان را رسم خانه سوختن آســـــــــان بود
تا تو را دست است در تن، خانمـــــان از نو بساز
خستگان را رسم و راه باختــــــــــــــن بود از ازل
گر جهان تو برند از كف، جهـــــــــــــان از نو بساز
خيره سرها را، سري باشد به ويــــــران ساختن
گر كه ويران شد، به رغم سركشـــان از نو بساز
شكوه ات از آسمـــــــــان بي جا بود اي آدمي!
تو خداوند زميني، آسمــــــــــــــــــان از نو بساز
كيست خورشيـــــــد فلك تا بر تو صبحي بردمد؟
خود بكوش و مطلعي بهتـــــــــر از آن از نو بساز
شعر اگر شعر است و بر دل مي نشيند خلق را
گـــر زبانت لال شد يغمـــــــــــا! زبان از نو بساز

 


سخن سوم: ستيز با خويشتن و جهان
شاعر، جدالي است در خويشتن، با خويشتن و جهان.
در مصاف با خويشتن  با جهان سر جنگ دارد و در نبرد با جهان با خويشتن مي ستيزد.
شعر اعلام اين ستيز است نه حاصل آن، چرا كه انسان متوقف نيست تا در ستيز خويش به حاصلي برسد.
انسان حادثه اي است كه هيچ گاه  كاملا اتفاق نمي افتد و مرگ پايان اين حادثه نيست؛ ناتمام ماندن آن است.

آنها كه مي كوشند تا انسان را به حدودي محدود كنند، سعي دارند تا براي اين ستيز قالب هايي بيابند و آن را با انچه كه اتفاق افتاده است، بسنجند؛ حال آنكه ستيز، خود قالب مي آفريند.همه قالب ها در صورتي كه حامل گزارش ستيزي راستين باشند شعرند، و گرنه هيچ قالبي شعر نيست.
يغماي خشتمال نيشابوري از آن گروه شاعراني است كه به جاي معماري كلمات و تلاش در جهت پيشبرد هندسه شعر خويش، با ستيزي راستين، معماري عواطف خود را اعلام مي دارد و بي باكانه در زبان رخنه مي كند. شاعر كلاسيك فراوان است، اما ستيزه گر جرأتمند كم ظهور كرده است. و در اين ميان حيدر يغما، از دل به دريا زدگاني است كه هيچ رسميتي براي شعر و زبان قائل نيست و اين كار را نه بخاطر گريز از تعهدات شاعر نسبت به زبان انجام مي دهد، بلكه براي دور ماندن از توقف است كه مرتكب چنين رخنه و رسوخي مي شود. انسان شاعر، اگر نه در عرصه عمل، در عالم خيال و در خانه زبان بايد جرأتمندترين مردم زمانه خود باشد. مواجهه با چنين مضموني، رويارويي با هيچ واژه اي و غرق شدن در هيچ گردابي از گرداب هاي زبان نبايد او را وحشتزده كند. چنين شاعري كه در روزگار ما به ندرت يافت مي شود، هيچ گاه مضامين خود را صيقل نمي دهد، كلمات خود را برنمي گريند، و تا كشاكش و جدالي بدوي و عتيق در اعماق ذهن و ضميرش اتفاق نيفتاده است،خود را براي اعلام آن آماده نمي كند.
حيدر يغما زحمتكشي است با سواد اندك و مصيبت بسيار، دانش ادبي وي نا چيز است، اما خرد دردمندانه اي دارد كه در كمتر شاعري مي توان سراغ گرفت.
ناصح به آستانه دانش كشد مرا
من خاكبوس هيچ آستان نيم
باشد گواه، آبله دست من كه من
دانش نهاده در گرو آب و نان نيم
يغما مردي است كه در گريز از جهان هياهوي امروز، با وقوف كامل به زندگي فقيرانه خويش، نه تنها در صدد به چنگ آوردن فراغتي آلوده به رفاه نيست، بلكه درد بيشتر مي طلبد و سرگرداني بيشتر؛ و به نحوي مرموز دريافته است كه كمال انسان، اعتراف به نقص است، يا اعتراف به چيزي كه انسانِ خود گم كرده ي امروز آن را نقص مي شمارد. در اين راستا، يغما، فقر خود، نازيبايي، رسوايي و به ديوانگي متهم بودن خود را اعلام مي كند، اما از آنها طرحي ناتوان ارايه نمي دهد؛ بلكه آنها را توانمندي و ابزار ستيز خويش مي شمارد:
˜
من يكي كارگر بيل بدستم، بر من
نام شاعر مگذاريد و حرامم مكنيد
˜
بگو كه نامه ي يغماي خشتمال است اين
به روز خواندن اين شعر، اگر كسي پرسيد
˜
نگار زشتيِ يغما ز ياد خواهد بُرد
به روز وصل، ز بس شيوه ي سخن زيباست
يغما تنها شاعر كهنسرايي است كه مدح هيچ حاكمي را در دفترش نمي توان يافت. او مديحه گوي غرور و همت خويشتن است، همت و غروري كه ريشه در جنوني كبريايي دارد:
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم
كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون مي شود
مي زند آتش به بنياد سر و سامان من
اشك را نازم كه چون از ديده بيرون مي جهد
عالمي را مي كند طوفاني از باران من
آنقدر داغم كه گر خنجر نهي بر گردنم
جاي خون آتش فرو مي ريزد از شريان من
دوستان را صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آنكس مي گويد سخن از نان من
من براي نان به يزدان هم نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من
كلبه اي دارم زمشتي گل كه كاخ خسروان
سر فرود آرد به قصر بي در و دربان من
خانه ي من خانه ي عشق و صفا و راستي است
نان عبرت مي خورد از خوان من مهمان من
˜
جان خود را ميكشم از قالب پيكر برون
سستي اگر ورزد ميان پيكر من جان من
ناجوانمردم گر از كوي فقيران پا كشم
گر درآيند اختران چرخ در فرمان من
پشت مي مالم گهِ خارش به ديوار ضخيم
تا نخارد به منت پشتم انگشتان من
عمر من پنجاه و سه سال است و مغرورم هنوز
تا كجا پايان پذيرد شور بي پايان من
شاعري ناشاعرم مي خواند، ني، من شاعرم
مدّعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من
يغما را چه شاعر بدانند و چه ندانند، شاعر است. اما آنچه كه اين شوريده سر خاك نيشابور را متمايز مي كند، شعر او نيست؛ آزادگي اوست.
يغما تأويلي عميق و عتيق از آزادگي عرضه كرده است:
«لذت بردن از تراژدي خويش»
يغما در معرفت خود، آزادي را در گردن نهادن به تقدير مي داند، آنچه كه به ديده پديدار است مهم نيست. به قول نيچه ي دردمند:«اهميت در نگاه توست». يغما براي نگاه خود بيشتر از آنچه كه در پيش چشم دارد و آنچه كه ديگران مي بينند اهميّت قائل است. و بدين سبب متهم به خودپرستي است.
يغما شاعر بنيادهاست. بنيادهايي كه در جهان امروز،  سخت بي بنياد مانده اند. آزاد زيستن، شرافتمند زيستن، بدور از دريوزگي زيستن، دردمند زيستن، و مهمتر از همه عاشق زيستن:
اي دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو
با مردگان گور احاديث جان مگو
يغما با جهان پنجه در پنجه كرده است و به مماشات زندگي نمي كند. از اينرو آنان كه غروري پايمال شده دارند و با فروتني ناگزير، خو كرده اند، نمي توانند گردنكشي و خيره سري يغما را تحمل كنند و يغما بي توجه به ديگران در پرتو جهانسوزي غرور، معرفت غريب خود را دنبال مي كند:
نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي گنجم
شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمي گنجم
زباني آسماني دارم امّا كس نمي فهمد
حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمي گنجم
اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني
عجب نبود كه در انديشه ي جاهل نمي گنجم
نه در محفل ندارم جاي و ويران مسكنم، جانا!
فروغي دارم اندر دل كه در محفل نمي گنجم
بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آري
ميان شهر در غوغاي بي حاصل نمي گنجم
كشم رخت سفر سوي سراي ديگري زيرا
جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمي گنجم
نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را
بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي گنجم
در روزگار ما، شاعران، در جستجوي سبك و مكتب و زبان مستقل، از شعر دور افتاده اند و از شعور نيز؛ عقل آنان عقل شاعران نيست، عقل دلالان و كاسبان است، و نوادري چون يغما كه نه سبك مي شناسند و نه مكتب و نه زبان مستقل مي فهمند، نه ايماژ و آبستره سازي و نه روشنفكري و آوانگارد بازي، بشارت دهندگان اين اشارتند كه شعر جوششي است كه در جان جنونمندش بايد جُست؛ و براستي اگر نبور اين جنون، چگونه يك خشتمال مي توانست حضور خود را با چنين كبريائي اعلام كند:
تنم در وسعت دنياي پهناور نمي گنجد
روان سركشم در قالب پيكر نمي گنجد
مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا
به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي گنجد
مرا خواب آنزمان آيد كه در زير لحد باشم
سر پرشور اندر نرمي بستر نمي گنجد
توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي
كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي گنجد
نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را
شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي گنجد

 

گردآوری و تدوین:

منابع:
•    سخن اول: آقا شيخ محمد، مريم؛ نوري نشاط، سعيد،«گلزار مشاهير؛زندگينامه درگذشتگان مشاهير ايران 1358-1376». تهران: نشر زيتون، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران، 1377. ص239-240.
•    سخن دوم: يغما، ابوالفضل،«يغما، شاعر خشت مال نيشابوري». ماهنامه جاده ابريشم، ضميمه شماره 57، مردادماه 1382، ص196-197.
•    سخن سوم: مير شكاك، يوسفعلي،«ستيز با خويشتن و جهان».تهران:برگ، 1369،ص63-69.

 

کانال تلگرامی کلبه کتاب کلیدر: t.me/klidar



دیدگاه های شما