داستان خیاط/ نویسنده: رزالی هَم

27 مرداد 1397


#کتاب_امروز:
📒 #داستان_خیاط
🔸 #رزالی_هم
📚 @klidar

✍️کلبه‌کتاب‌کلیدر/ #مهرنوش_چمنی:
داستان خیاط یک رمان جدید به سبک روایت‌های قدیمیه. آره می‌دونم جمله‌م یه‌کم پیچیده‌س، نمی‌دونم چطور منظورمو برسونم. این رمان در سال 2000 نوشته شده اما اتفاقات اون در دهه پنجاه استرالیا رخ میدن. این کتاب که اولین کار رزالی هم بوده، مورد استقبال عموم قرار گرفت و در سال 2015 هم یک فیلم سینمایی (http://salamdl.info/download-the-dressmaker-2015/) با اقتباس از این کتاب، ساخته شد.

توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا نوشته که این رمان در چهار فصل تنظیم شده و اسم هر فصل از روی یک پارچه نام‌گذاری شده که هر کدوم از اون‌ها به فازهای مختلفی در داستان اشاره دارند: کتان، ابریشم، نمد و زربفت. البته توی ترجمه‌ی این کتاب من چیزی با این عناوین ندیدم و فصل‌ها فقط شماره‌گذاری شده بودند. نمی‌دونم علت حذف این اسامی در ترجمه چی بوده.

"تیلی"  یا همون میرتل پس از سال‌ها به شهر مادریش برمی‌گرده تا از مادر بیمارش مراقبت کنه، چون مدتیه دیگه به نامه‌های اون جوابی نمیده. شهری کوچیک در استرالیا که مثل اغلب شهرهای اون دوران پره از شایعات و دشمنی‌های قدیمی. پستچی که عادت داره مرسولات دیگران رو باز کنه و توی اون فضولی کنه، تلفنچی که بستگی داره از کسی خوشش بیاد یا نه و همینطور الی آخر... 

هیچکس از بازگشت تیلی خوشحال نیست. ظاهرا اتهام قتلی به گردن تیلی جوان بوده و علت ترک شهر هم همین بوده. پس از رفتن تیلی، معلوم نیست مردم شهر چطور با مادرش رفتار کردند، اما مادرش الان یک نیمه دیوانه محسوب میشه. البته نویسنده به این راحتی ماجرای گذشته رو لو نمیده. بلکه تمرکز داستان روی زمان حال هست. اضطراب وعصبیتی که با ورود تیلی توی شهر موج می‌زنه و هر لحظه ممکنه زخم‌های قدیمی سر باز کنند. گرچه تیلی حالا زن جوان و زیبایی محسوب میشه و مهارت زیادی در خیاطی داره، هرچند سایرین کمابیش با احترام با تیلی و مادرش حرف می‌زنند، اما فقط یک جرقه کافیه تا همه چیز به هم بریزه....

از شخصیت‌های مورد علاقه من توی داستان، جناب گروهبان بود. یک مرد مبدل‌پوش که سرگرمیش طراحی و دوختن لباس زنونه‌س و اونها رو توی خونه تنش می‌کنه. گاهی هم بافتنی می‌کنه که البته هیچکدوم از این کارها در اون دوره‌ی زمانی برای جامعه قابل قبول نیست.

📌راستی چرا مترجم در صفحه 95 جی دی سالینجر رو سالینگر نوشته و رمان معروفش ناطور دشت رو به صورت the catcher in the rye اورده؟ بنظرم حتی اگر بر فرض محال با این نویسنده و آثارش آشنا نبود، خیلی راحت می‌تونست سرچ کنه. 


◀️ #چند_سطر_کتاب  آغاز داستان

وقتی قطار به دانگتار می‌رسید، سر پیچ جاده به سمت جنوب، مسافران می‌توانستند آن خانه را ببینند. از درون این کلبه فرسوده که در میان دشت قرار داشت، نور ضعیفی به بیرون می‌تابید که حکم یک فانوس دریایی در عمق تاریکی را داشت. هنگام غروب سایه تپه و کلبه، روی تمام شهر و سیلوهای اطراف می‌افتاد. صاحب این خانه زنی به اسم "مالی" بود که همه او را مالی ملنگه صدا می‌کردند.
یک شب زمستانی بود و میرتل دانیج از پنجره‌ی اتوبوس به دنبال خانه‌ی مادرش می‌گشت. اخیرا برای مادرش نامه نوشته بود و وقتی پاسخی از اودریافت نکرد، تصمیم گرفت به او زنگ بزند. صدای ضعیفی از پشت تلفن گفت که مالی دانیج سال‌هاست تلفن ندارد و حتی نمی‌داند تلفن چیست.
تیلی: «مادرم جواب نامه‌های منو نداده. احتمال دادم شاید نامه‌های مرا اصلا دریافت نکرده باشد.»
تلفنچی: «مالی ملنگه، حتی نمی‌دونه با یه نامه چی کار کنه.»
این شد که تیلی تصمیم گرفت به دانگتار برگردد.

📕داستان خیاط/ نویسنده: رزالی هَم/ برگردان: #مریم_سعادتمند_بحری / 312 صفحه/ چاپ اول 1397/ قیمت: 28500 تومان/ #نشر_مروارید

 



دیدگاه های شما